#درنده_ولارینال_پارت_416

- اما سرورم .

- آلنا ! کاری رو بکن که می گم .

سپس به سمت دریچه رفت و اسب تکشاخش را از ان بیرون اورد و نوازش کرد . تارا گفت :

- آدریان ... وقتشه ... تا اخرین قطره ...

آدریان تکشاخش را بوسید و یالهایش را به هم ریخت . شیلا فریاد زد :

- نه ...

آدریان گفت :

- شیلا ... آروم باش و اطاعت کن ... خیلی چیزا هست که نمی دونی ...

سپس دستی به گلوی تکشاخ کشید و گفت :

- متاسفم دوست من .

آرواره هایش را نزدیک گلوی تکشاخ گرفت . چشمانش را بست تا جریان خون را حس کند . سپس با لبهایی لرزان دندان های نیشش را در گلوی تکشاخ فرو برد . تکشاخ به خود لرزید اما اعتراضی نکرد . آدریان خون نقره فام را مکید . جریان گوارا و لطیف خون را در گلویش حس می کرد . احساس کسی را داشت که قرنها تشنه مانده و حالا به یک چشمه زلال رسیده است .

زانوان تکشاخ سست شد و روی زمین نشست . ادریان اما دندان هایش را از رگ های وریدی تکشاخ بیرون نکشید . تکشاخ یک بار دیگر لرزید . آدریان روی بدنش دست گذاشت اما دست از نوشیدن بر نداشت . احساس غریبی همه وجودش را در بر گرفته بود . تکشاخ با تکان مختصر دیگری جان داد و دیگر خونی از رگهایش خارج نشد .

آدریان سر بلند کرد .بدنش سرد شده بود . به حدی که استخوانهایش درد می گرفت . به زحمت از جا برخاست و به یک صندلی سنگی تکیه داد . آرواره هایش را احساس می کرد که در دهانش مثل چند تکه یخ خشک بود . لنگان لنگان به سمت آینه رفت و به خودش نگریست .

پوستش حالا به سپیدی برف شده بود و درخشنده و آرواره هایی که برق می زد و چشمانش ...

چشمانی عجیب و سرخ ... رنگ یاقوتی چشمانش عادی نبود . مانند دو چراغ سرخ می درخشید . شبیه چشمان گربه سانان در شب با فرق اینکه چشمان ادریان بی وقفه می درخشید و در شگفت انگیز ترین حالت گه گاه رگه های آبی رنگی را می شد میان انهمه سرخی دید . استخوان دردش کمتر شد . قدرت و انرژی وصف ناپذیری در خود احساس می کرد . سر گرداند . آلنا و شیلا با تحیر به او می نگریستند و تارا مشغول بررسی تکشاخ بود . آدریان نمی توانست سخن بگوید . احساس غریبی داشت . تناقض و دوگانگی ای که پیشتر ان را نمی شناخت . همه تلاشش را به کار گرفت تا روی انگیزش هایش مسلط شود . برخلاف تصور همیشگی اش از تکامل ، حالا بیشتر احساس کمال درونی داشت نه جسمانی . همه چیز برایش متفاوت به نظر می رسید . حتی نگرشش نسبت به آنچه که در جریان بود .

ناخن های سنگش را لمس کرد . اگر انچه که حالا می دید ، چیزی غیر از هیولا بود ، پس روی چه کسی می شد نام هیولا گذاشت ؟

romangram.com | @romangram_com