#درنده_ولارینال_پارت_414
- چی شده ؟
آلنا در حالی که شوکه شده بود ، با لکنت گفت :
- اونجا .. اون ... رزا...
آدریان اخم کرد :
- رزا ؟
آلنا به سختی گفت :
- رزالین ...
آدریان به سمت پنجره دوید و پرده را اندکی کنار زد . قلبش ناگهان در هم فشرد . جسد رزالین روی یک چوب بلند آویخته شده بود ، در حالی که خنجری در گلو داشت . آدریان قبضه شمشیرش را در دست فشرد . شقیقه اش را مالش داد . چیزی نبود که انتظارش را نداشته باشد اما نه اینگونه . بریان بی رحمی را به حد اعلا رسانده بود . اصلا نمی فهمید هدف از اینهمه جنایت چیست . هیچ جنگی اینقدر تلفات نداشت و گویی این آمار هیچ اهمیتی برای بریان و استورن های هم پیمانش نداشت . دوباره نگریست . پشت سر چوبه اعدام رزالین ، کجاوه ای آذین شده و یخساز روی دوش چند استورن درشت هیکل حمل می شد . آدریان چشمانش را تنگ کرد . چشمانش گویی نمی خواست ببیند . آیدنی که درون کجاوه شاهنشاهی به قصر فتح پادشاهی و قصر او می امد . چقدر احمق بود اگر تصور می کرد این نقشه خود ایدن است !
آیدن هیچ چیز از این قواعد نمی دانست . کجاوه نشینی بی شک نقشه بریان بود . آیدن محال بود بداند ، سوار شدنش روی این تخت روان ، معنای فتح الفتوح می دهد و معنای تسلطی سرشار از تحقیر بر پادشاه سرزمین مفتوح .
بریان می خواست تا به آدریان توهین کند ، ان هم با به بازی گرفتن آیدن . کسی که مطمئنا می دانست چه ارزشی برای آدریان دارد . تارا گفت :
- اون کجاوه مال پادشاهشونه ؟
آدریان گفت :
- بریان یه ابله به تمام معناست ... تارا ... خوشبختی که با برادرت ارتباط نزدیکی نداری .
تارا نگاه معنا داری به آدریان انداخت و گفت :
- اگه بشه اسمش رو گذاشت برادر من .
آدریان جامی از نوشیدنی کهنه درون کمدش نوشید و پاسخ داد :
romangram.com | @romangram_com