#درنده_ولارینال_پارت_412

پادریک اما به سپاه بزرگی خیره شد که طبل زنان و پای کوبان از کنار خانه اش می گذشتند . سرش گیج می رفت . این همه تحقیر محال بود رخ داده باشد . به دیوار تکیه کرد و گفت :

- آلنا بر نگشت ... دیگه هیچ امیدی نیست لایسا .

- آلنا تنهایی قرار بود از پس اینا بر بیاد ؟

پادریک که به سختی با بغضش مبارزه می کرد پاسخ داد :

- آلنا رفت که پادشاه رو برگردونه .

لایسا پرسید :

- برگردونه ؟ یعنی چی ؟

پادریک مستاصل و بی حال گفت :

- یعنی پادشاه رفته لایسا ... آدریان همون اول شهر ترک گفته .

لایسا با ناباوری گفت :

- لابد .. لابد یه نقشه ای داره .

پادریک سرش را به نشانه پاسخ منفی تکان داد :

- نه لایسا .. نقشه ای در کار نیست ... پادشاه رفته ... اون توی قصر نیست .. النا رفت که برش گردونه .. اما دیر شده ... لایسا ما شکست خوردیم .

- محاله شاه ادریان فرار کرده باشه . اون عقب نمی شینه .

- لایسا ... هیچ محالی توی این دنیا وجود نداره . شاید همیشه حق با آلنا بود .

لایسا فریاد زد :

romangram.com | @romangram_com