#درنده_ولارینال_پارت_409
آدریان تایید کرد :
- آروم باش .. راست میگه ... من می خوام اوضاع رو بهتر کنم ... مطمئن باش دیگه اتفاق بدی نمی افته .
شیلا به آدریان نگاه کرد و در حالی که بی صدا گریه می کرد ، دستانش را فشرد .
* * *
صدای کرنا و شیپور طبل جنگ هر چقدر به شهر نزدیک تر می شد ، هراس بیشتری به دل مردم می افتاد . آیدن این را ازنگاه پریشان مردمی که از کنارشان می گذشت ، به خوبی می خواند . مردمی که با اضطراب به پادشاه کجاوه نشینی می نگریستند که با لشگری عظیم به سمت دروازه شهرشان می رفت . مردمی که ملکه و فرماندهشان را روی چوبه متحرک می دیدند . فرمانده ای که بی قرارانه از آنها در خواست می کرد :
- یکیتون من رو بکشه .. یالا .. یه تیر توی قلبم ... چرا خشکتون زده ... بهتون دستور می دم همین الان من رو بکشین .
هیچ کس اما هیچ واکنشی نشان نمی داد . طبل ها زمین را به لرزه می آورد و بدن مردم گویی کرخت شده بود . آیدن به رو به رو نگریست . قلبش سست شد . بالای دروازه بدنهای تکه تکه شده که حالا در شرف پوسیدن بود به چشم می خورد . اشک در چشمانش حلقه زد . دیگر ترحمی نسبت به مردم احساس نمی کرد . همین مردم به ظاهر مظلوم و جاهل بودند که الویس را این چنین تکه تکه کردند . اخم کرد و اینبار مقتدرانه اما سست به دار رزالین خیره شد . سر و صدا و هیبت لشگر آنقدر بود که مردم راه را به سمت دروازه باز کردند . گویی این راه گشایی اصلا تحت اراده هیچ یک از آنها نبود . گامهای سست و بیچاره ای که نه انگیزه جنگ داشتند و نه تحمل استقامت . لشگر از میان این سربازان مبهوت و مات می گذشت و قلب آیدن هر لحظه سست تر می شد . بریان فریاد زد :
- دروازه رو باز کنین ...
چند سرباز پایتخت نشین سلانه سلانه به سمت دروازه حرکت کردند . آیدن از دروازه چشم برداشت . این همه تحقیر نفرت آور بود . حتی برای این مردم .
دروازه را که گشودند . رزالین فریاد زد :
- نه ... رودباشین ... من رو بکشین .. من قسم خوردم زنده وارد شهر نشم ... یکی من رو بکشه ...
اما هیچ کس به حرفهایش گوش نداد . مردم گویی کر شده بودند وگیج و بهت زده . هیچ کس باور نمی کرد که ولارینال اینگونه تسخیر شود . کجاوه آیدن از زیر دروازه گذشت . بریان به او نزدیک شد و گفت :
- نمی فهمم آدریان کجاست ؟ تا حالا باید خودش رو نشون می داد .
ذهن آیدن معطوف قصر شد . خودش هم آدریان را نه در این مدت دیده و نه اثری از او احساس کرده بود .بریان با چهره ای متفکرانه به راه چشم دوخت . حالا همه مردم ، زنها و بچه ها از خانه هایشان بیرون آمده بودند و با نگرانی به منظره ورود آنها نگاه می کردند . کدورت نا امیدی بر چشمانشان سایه انداخته بود و مات متحیر شکست بی نزاعشان را تماشا می کردند . نگاه های عجیبی که به کجاوه یخساز آیدن می انداختند ، او را معذب می کرد . از اینکه به او به چشم پادشاه جدید می نگرند منزجر می شد . این چیزی نبود که واقعا بخواهد .
طبال ها حالا با شدت بیشتری به طبل می کوبیدند . نوایی حماسی تر اما هول انگیز تر !
romangram.com | @romangram_com