#درنده_ولارینال_پارت_406

سپس از جا برخاست و به سمت سیاه پوش یورش برد . سیاه پوش سر گرداند و از خود دفاع کرد . لگد محکی به شکم پادریک زد . پادریک چند قدم به عقب رفت اما تعادلش را نگه داشت تا روی زمین نیفتد . سپس خنجری به سمت سیاه پوش پرت کرد که روی ران پاهای او نشست . سیاه پوش از شدت درد فریاد کشید . پادریک بی انکه به خونریزی شدید شانه و درد شکمش توجه کند به سمت سیاه پوش حمله برد . سیاه پوش سرش را دزدید و خنجری که از رانش بیرون کشیده بود را در پاشنه پای پادریک فرو برد . پادریک از شدت درد به زمین افتاد . سیاه پوش به سمت مخزن رفت . پادریک شمشیرش را با بی حالی بلند کرد و همه توانش را به کار گرفت و به کمر سیاه پوش ضربه زد . سیاه پوش ناگهان نقش زمین شد . پادریک به سختی روی پای سالمش ایستاد . پای زخمی اش را روی سینه سیه پوش گذاشت و به سختی گفت :

- همیشه ... م.. می .. خواستم ... ب..بد.. بدونم ... زیر... این .. نقاب ... چیه ؟

سایه پوش تنها به او نگریست . پادریک به نوک شمشیر نقاب پارچه ای و سیاه نیلو را کنار زد و با تنفر گفت :

- تو از شیاطینی ؟

نیلو که به شدت زرد و کبود شده بود ، نتوانست پاسخی بدهد . پادریک شمشیرش را بالا برد و گفت :

- به خاطر مردمم ...

سپس تیغه اش را مستقیم در قلب نیلو فرو کرد . نیلو تکانی خورد و در دم جان داد . پادریک سلانه سلانه به سمت مخزن رفت و آب را آزاد کرد . خونریزی او را تا مرز بیهوشی می برد . به آرامی و در حالی که پای زخمی اش را روی زمین می کشید به سمت اسبش رفت و به زحمت سوار شد . باید هر چه سریعتر خودش را به لایسا می رساند . باید جایی را برای پنهان شدن و درمان زخمش می یافتند . نگران بود . حالا نه تنها نمی توانست از خانواده اش حمایت کند ، بلکه سربارشان نیز به حساب می آمد . به روزگار لعنتی فرستاد و پیشانیش را به گردن اسب تکیه داد . صدای طبل و کرنای جنگ هنوز به گوشش می رسید او را می ترساند .

آلنا هر کجا بود ، دیر می رسید . حتی اگر با آدریان بر می گشت هم ، دیگر دیر بود . نا امیدی همه وجودش را فرا گرفت . تنها چیزی که حالا به ذهنش می آمد خنده های کودک چند ماهه اش و جیمی و لایسا بود .

* * *

دریچه ورود به قصر را که گشود ، آلنا گفت :

- باورم نمیشه بالاخره رسیدیم .

آدریان گفت :

اینجا ورودی شومینه اتاق منه ...

سپس اول تارا را از دریچه رد کرد و سپس آلنا را و پس از آن خودش هم قدم به داخل اتاق گذاشت . اسب تکشاخش را اما همانجا درون دالان نگه داشت و گفت :

- متاسفم که باید اینجا بمونی ...

تارا ماسک چوبیش را صاف کرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com