#درنده_ولارینال_پارت_391


- این راه یه میون بره که به بیرون شهر می رسه ... تحملش رو دارین ؟ خار و خاشاک زیاد داره ..

آیدن با بی حالی پاسخ داد :

- من زخمام در چند ثانیه ترمیم میشه.

فلورا دوباره به او نگاه کرد . اینبار در چشمانش ناگفته عجیبی موج می زد . انگار این اولین بار است که با هویت آیدن مواجه می شود . پلک هایش را تنگ کرد و بی آنکه چیزی بگوید به راهش ادامه داد . آیدن نیز به تبع از او به راه افتاد . به محض خروج از دالان هوای سرد شبانگاهی پشت آیدن را لرزاند اما بدنش بلافاصله به هوا عادت کرد . راه جنگلی و تقریبا بکر بود البته اگر راه کوچک و تازه ای که میانش ایجاد شده بود ، در نظر گرفته نمی شد . فلورا به قلب خار و خاشاک زد . آیدن هم اولین زخم را از این خارهای بزرگ و تیز برداشت و پیش رفت . اندکی از راه را که رفتند صدای هیاهو از پشت دروازه های شهر به گوش رسید . فلورا اخم کرد و گفت :

- معلوم نیست چه خبره ... قرار حمله نداشتیم . قرار به جشن بود .

آیدن می خواست از جنگ بپرسد اما ترجیح داد سکوت کند ، با خود اندیشید هر خبری به او بدهند برایش تلخ و ناگوار است . آیدن با بنیان این جنگ و خونریزی مشکل داشت . کاش می شد با مصالحه و مذاکره قضیه ختم به خیر می شد . تصویر حضور دوباره اش در میدان خون آلود و قدم زدن میان سر های غلتان و دست و پاهای بریده ، مو بر تنش راست می کرد . فلورا دوباره گفت :

- هر چی هست دیگه تموم شده . لشگر داره بر می گرده ... به نظر نمی آد شکست خورده باشیم ... صدای هلهله می آد .

آیدن گفت :

- پس این نوای مزخرف اسمش هلهله اس ؟

فلورا لبخند زد و گفت :

- بریان هیچی به من درباره حمله یا جنگ امشب نگفت ... نمی فهمم ... چه خبره ...

آیدن با صدای آرامی گفت :

- شاید حمله از طرف اونا بوده .

- به نفع بریانه که اینطور باشه .

آیدن سکوت کرد . تقریبا تا زمانی که از شهر خارج شدند . آیدن نگاهی به اطراف انداخت . حق با فلورا بود . حمله به پایان رسیده بود . چند شاخه شکسته و تیغ و خار را از میان بازو هایش بیرون کشید و پرسید :


romangram.com | @romangram_com