#درنده_ولارینال_پارت_350
رزالین چشمانش را تنگ و اخم کرد :
- من این وحشی های بی رحم رو به زانو در میارم . اون چیه ؟
اشاره اش به بدن کفتاری بود که در جلوی لشگر استورن ها دیده می شد . بدن کفتاری که سر کاستار به آن دوخته شده بود ؟
سیاه پوش جواب داد :
- اون کاستاره ... یعنی سر کاستار .. روی بدن کفتار . و اون زن ..
اشاره اش به پیش قراول سپاه استورن ها بود . زنی که کنار بریان زره سرخی به تن داشت و موهایش در باد سوزناک زمستانی تاب می خورد . و شمشیر یخسازش برق می زد . رزالین حرف سیاه پوش را کامل کرد :
- شمشیر سرخ ... _ سپس رو به آگوستا کرد و با تحیر ادامه داد _ شمشیر سرخ ؟ چرا کسی به من نگفته بود شمشیر سرخ خواهر هارانه ؟
آگوستا که به اندازه رزالین حیران و متعجب بود ، گفت :
- فلورا ؟ نمی تونم باور کنم تونسته باشه ، فرمانده شورای راهبری استورن ها بشه . مگه بعد از اومدن هاران به غرب و عهد شکنی هاران ، افسرده نشده بود ؟ می گفتن بر اثر تب مرده .
- فعلا که زنده اس .. سالم و سر حال تر از من و تو .
شیپور حمله اما به انها امان نداد تا بیش از پیش به بحث بپردازند و در کسری از ثانیه موج عظیمی از لشگری سرخ پوش به سمتشان یورش آوردند . رزالین فرمان مبارزه داد و ظرف چند لحظه صدای سم اسبان با صدای تیغ و شمشیر آمیخت و دشت پشت دروازه شهر را فرا گرفت . استورن ها درشت اندام و قوی هیکل بودند و مبارزه با آنها مهارت زیادی می طلبید . حتی زن هایشان نیز به قوت مردان سپاه ولارینال بودند و چیزی که بیش از همه باعث آزار ذهنی رزالین می شد ، ان دسته از سپاهیان استورن ها بودند که با خود سلاح یخ ساز داشتند . شمشیر هایی که هر فلزی را دو نیم می کرد . گرچه تعداد این دسته از سربازان آنقدری نبود که به گوش رزالین رسیده بود اما همین مقدار هم برای نابودی تنه لشکر ولارینال کافی بود . رزالین بی مهابا شمشیر می زد و پیش می رفت اما به عینه می دید که مهارت ده سال پیش را ندارد . کند شده بود و گه گاه در دفاع اشتباه می کرد . دلتنگ مبارزه ، زره و شمشیر شده بود اما دلتنگیش به مهارتش نمی افزود . صدایی به او گفت :
- شما بهتره برگردین به قصر بانوی من .
رزالین یکی از استورن ها را از اسب به زیر افکند و سر گرداند . پادریک در حالی که با سپر به شدت از خودش دفاع می کرد ، ادامه داد :
- برگردین سرورم .
رزالین گفت :
- من تا آخرین لحظه اینجا می جنگم .
romangram.com | @romangram_com