#درنده_ولارینال_پارت_335


- به من اعتماد کن نیلو . اونا هم نمی خوان یه سرزمین رو در حالت احتضار تصاحب کنن . مردم پایتخت که به سادگی تسلیم میشن و غربی ها ... اونا هم می تونن بمیرن یا کنار بیان .

سیاه پوش حالا تقریبا فریاد می زد :

- این کاریه که می کنی ؟ در قبال افرادی که تو رو به عنوان پادشاهشون انتخاب کردن .... توی شرایط سخت ... تنهاشون میذاری .

آدریان با عصبانیت گفت :

- چرا نمی فهمی نیلو؟ ... با بودن من شرایط براشون سخت تر میشه . من دارم جنگ رو براشون ساده تر می کنم .

- این چیزیه که تو فکر می کنی ... دلیلی وجود نداره که درست باشه .

- عجب .. تو هم مثل اون متعصب ها فکر می کنی من تصمیمات احمقانه و اشتباه می گیرم .

- من فکر می کنم هر کسی ممکنه اشتباه کنه .

- در این یه مورد اشتباه نمی کنم نیلو ... بهت قول می دم .

ادریان شانه های سیاهپوش را کنار زد و به سمت در رفت . سیاه پوش داد کشید :

- باورم نمیشه این تویی آدریان .... داری مثل یه ترسو فرار می کنی .

آدریان سر نگرداند اما پاسخ داد :

- یه روزی می فهمی که اینکار بالاترین نوع شجاعته ... شجاعت اینکه بپذیری عدم حضورت خیلی بهتر از بودنته .

- آدریان ... تو اینکارو نمی کنی .

آدریان اما در را پشت سرش بست . کلاه بزرگ شنلش را روی سرش کشید و مسیر میانبر قصر به دروازه خروجی را که تار عنکبوت گرفته بود در پیش گرفت . سر و صدایی به گوشش می رسید که فریاد می زدند :


romangram.com | @romangram_com