#درنده_ولارینال_پارت_315
آدریان زیر چشمی به تیله های آبی پلک های رزالین نگاه کرد اما چیزی نگفت . ذهنش اما درگیر نام دختری شده بود که الویس رز صدایش می زد و آدریان درست بعد از شنیدن نامش ، با همه وجود می خواست زنده نگهش دارد . از این احساس مسخره ، دیگر به ستوه آمده بود . از نقطه ضعفی که داشت . هر نامی که به رزا شبیه بود و هر زنی با چشم های آبی و موهای تیره . عذاب وجدان کهنه اش بابت مرگ بیهوده رزا ، او را به سمت جنونی عجیب می کشاند که خودش هم نمی فهمید .
سه روز بعد کار ساخت و طراحی کارگاه های اسلحه سازی آغاز شد اما آدریان سالار را آزاد نکرد . ریسک بود که قبل از عمل به قولش به او اعتماد کند . از طرفی وقتی این رز چشم قهوه ای را می دید ، تک تک اعضای بدنش به او فرمان آزادی و نجات رز از مرگ را می داد . از تناقضات عجیب و گهگاه بچگانه درونش بیزار بود . خودش را می شناخت . می دانست در نهایت انتخابش ، تصمیمی منطقی و شاهانه خواهد بود اما این آشفتگی و تقابل احساس و عقل او را به شدت می آزرد . این حس را درباره الویس هم به عنوان یکی از آخرین همخون هایش داشت .
از سلول زندانی ها فاصله گرفت و به سمت سرسرای اصلی رفت . آخرین چیزی که می خواست برخورد با شیلا در راهروی باریک و خلوت درب قدیمی قصر بود . این راه رو راهی بود که آدریان برای رفت و آمدش بدون همراه انتخاب می کرد چون دیگر تقریبا هیچ کس از آن نمی گذشت و می شد این را از بوی رطوبت و تار عنکبوت تابلوهایش دریافت . آدریان جا خورد که شیلا را نیز این مسیر را برای رفت و امد انتخاب کرده است . شیلا به او نزدیک شد و تعظیم کرد . آدریان سری تکان داد و بدون هیچ واکنشی از کنارش گذشت . شانه اش به شانه شیلا خورد . شیلا که سر به پایین ایستاده بود ، منتظر واکنش آدریان ماند . آدریان اما بی توجه گام بلند بعدیش را برداشت . شیلا سر بلند کرد و گفت :
- سرورم .
آدریان با اکراه سر گرداند .
- بله شیلا .
شیلا با صدایی لرزان گفت :
- خوشحالم که بالاخره دیدمتون .
آدریان نگاهش را از او برداشت و با صدای آرامی کلمات نا مفهومی بیان کرد :
- اوهوم .
و سپس راهش را در پیش گرفت . شیلا اما همچنان ایستاد و دور شدنش را نظاره گر شد .
* * *
آینه ترک برداشته بود اما تقریبا هر چند ساعت خودش را در آن چک می کرد . می خواست مطمئن شود که هنوز شبیه خودش است . درست از زمان رفتن هیولا و محو شدن قصر در تاریک و روشن گرگ و میشی گرفتار شده بود در خلائی مه آلود و تنها چیزی که داشت یک آینه ی ترک برداشته بود . آینه که مدام مقابلش می ایستاد و گویی منتظر بود در یکی از این دفعات "دیگری" را در ان ببیند . چشمانش را بست . تصاویر مبهمی از برف و یخبندان می دید و از پرچم های سرخ تیره ای که مانند جویبار کوچکی از خون میان کوه های سپید پوش جاری بودند و برق چشمان یاسی رنگی در آینه یک قندیل بزرگ صیقلی .
تصاویر درهمی می دید . گویی ترتیب زمانی درستی نداشتند و جنگ بزرگی در قلب تابستان و تاجی شکسته . زنی با چشمانی تیره که شمشیری آهنین را می چرخاند و پرچم هایی سرخ و صورتی خونین و باز هم چشمانی یاسی که بازتابش را در زره خون آلود یک قربانی می دید .
* * *
romangram.com | @romangram_com