#درنده_ولارینال_پارت_299
آدریان شانه ای بالا انداخت :
- بالاخره هر کسی یه جوری برنده میشه .
آیدن شمشیرش را به سمت آدریان گرفت اما ادریان از او سریع تر بود . با آرنج پوش زره شمشیر را پس زد و ادامه داد :
- هی ؟ تو که نمی خوای اینجوری بمیری ؟
- برام فرقی نمی کنه ... می میرم .
آدریان ابرویی تاب داد :
- آره ... مرگ موهبت بزرگیه . ما هیولاها لیاقتش رو ندارم .
و سپس با غافلگیرانه ترین حرکت شقیقه های آیدن را با کف دستش فشرد . الویس و رز به سمتش حمله ور شدند اما ده سرباز به سمتشان یورش بردند . سر ایدن گیج می رفت . نگاهش روی تاج جواهر نشان آدریان ثابت ماند . تصاویر مدام در چشمش سیاه می شد اما با تمام وجود مقاومت می کرد . در همان ثانیه اول دریافته بود این شیوه فرستادن او به اغما و تبعید است . آدریان با قدرت بیشتر شقیقه آیدن را فشرد . سر ایدن سیاهی رفت و چشمانش تار شد . فریاد زد :
- نه ... نمی تونی
آدریان بیشتر به او فشار آورد . مقاومت آیدن در آستانه شکست بود . زانوانش سست شد . بدنش کرخت شد و روی زمین زانو زد . صدای ملیساندرا را می شنید که فریاد می زد:
- نه ... نه .. اینکارو نکنین .
بدنش به شدت یخ زده بود و می لرزید . صدای برخورد شمشیر ها در اطرافش اخرین چیزی بود که شنید و چشمان سرخ و درخشنده آدریان که حلقه ای اشک نچکیده در آن برق می زد ، آخرین تصویری بود که دید .
* * *
جمعیت انبوهی در محوطه قصر و پشت دروازه سوخته ان جمع شده بودند مدام فریاد شادی سر می دادند و گیلاس گیلاس نوشیدنی را دست به دست می کردند . چد ساعتی می شد که اجساد را جمع کرده بودند . یک کاروان از سالاریال هم به تازگی همراه با بهترین معماران و چند صندوق طلا به قصر رسیده بود . معماران بلافاصله شروع به ترمیم دروازه و دژ کردند . این پیروزی دلچسب برای غربی ها بیش از همه لذت بخش بود . گویی در نهایت پاداش و نتیجه اعتماد به پادشاهشان را از نزدیک دیده بودند .
آدریان با آرامش از کنار پنجره دور شد و به تخت پادشاهی تکیه زد . قریب به دویست نفر در سرسرای اصلی حضور داشتند . فرماندهان کل و جز و سرپرست دسته ها و حتی چند نماینده از میان سربازان . روی نزدیک ترین سکو به تخت شاهی چهار نفر در غل زنجیر زانو زده بودند . الویس ، رز ، روهان و راجر . در نگاهشان هیچ حسی موج نمی زد . گویا برایشان پایان محرز جنگ هر لحظه متقن تر می شد . شکستی وحشتناک و دردآور . در سمت چپ و روی سکوی نزدیک به درب ورد سرسرا ملیساندرا با نگاهی خالی و چشمان خیس و ملتهب و صورتی بر افروخته از ساعتها گریه ایستاده بود . استیصال و پشیمانی را می شد در نگاهش خواند . واضح بود که به زور به این مجلس آورده شده است . آدریان همه تلاشش را کرده بود تا با او مهربانانه رفتار کنند اما خود ملیساندرا با خودش مهربان نبود . درست کنار ملیساندرا آیسار ایستاده بود که در گوش گیلن پچ پچ می کرد . آدریان رو به سیاه پوش که کنار تختش زانو زده بود کرد و با صدای آرامی پرسید :
romangram.com | @romangram_com