#درنده_ولارینال_پارت_297


آیدن اما گویی نه چیزی می دید و نه می شنید . تمام بدنش سست شده بود و پلک هایش می لرزید . نگاهش به اجساد غرق در خون اطراف افتاد . چند نفر به خاطر این فضاحت مرده بودند ؟ رز ، الویس و روهان دور آیدن حلقه زدند و آماده هر گونه ضد حمله ای شدند . آیدن سر بلند کرد . ملیساندرا هنوز بالای دژ ایستاده بود . آیدن پرسید :

- بریان کجاست ؟

روهان گفت :

- دیدمش که به سمت شمال می رفت ... بهم گفت داریم به دهان مرگ می ریم ... گفت .. اژدهای خشم و فریب هممون رو می بلعه .

آیدن آب دهانی قورت داد و به اطراف نگریست . کسی به سمت چهار فرمانده سالاریال می رفت . مغز آیدن سوت کشید . آیسار کنار چهار افسر ایستاد و بی آنکه به آیدن نگاه کند رو به یکی از فرماندهان گفت :

- باید زودتر بهم خبر می دادین .

آیدن با تنفر به او نگریست اما چاره ای نداشت . همه چیز به نابودی می رفت و آیدن باید می ایستاد و بی انکه می خواست تماشا می کرد . راجر گفت :

- ما توی سرازیری کوهیم آیدن ... بهتره رکاب دوچرخت رو سفت بچسبی .

آیدن سر گرداند ، برای نخستین بار احساس کرد که چقدر دلش برای راجر و دوچرخه سواری کوهستانشان تنگ شده است :

- نه راجر .. این سرازیری نیست .. این سقوطه .. بهتره دوچرخت رو رها کنی .

رز که هنوز گیج بود گفت :

- یعنی بریان بهمون خیانت کرده ؟

روهان پاسخ داد :

- نه ... به هیچ وجه .. فقط شکستمون رو دیده ... رفته تا خودش شکست نخوره .

- شاید اگه می موند می تونستیم یه کاریش بکنیم .


romangram.com | @romangram_com