#درنده_ولارینال_پارت_287
- آدریان تمام چیزایی که دربارت گفتم حقایق قلب منه اما .. نمی تونم لاپوشونی هات رو ... زندانت رو ... نمی تونم فراموش کنم .
- تو به حرف بریان اعتماد داری ؟
- اون برای اینکه من یه زندگی عادی داشته باشم از هیچ چیزی دریغ نکرد ... من رو نجات داد ... کمک کرد تا خودم رو کنترل کنم . هیچ کدوم از این کارا رو انجام ندادی آدریان .. تو بهم گفتی امیدی نیست . گفتی من محکومم که یه هیولا بمونم ... آدریان ، من به بریان اعتماد دارم چون اعتماد من رو به دست آورده ... و به تو اعتماد داشتم .. چون دوستت داشتم .
- و حالا ؟
- نمی تونم حرفت رو بپذیرم آدریان ... من فکر می کنم اگه زمستون با تاج گذاری من تموم نمی شد .. بریان برای پادشاهی من اینقدر تلاش نمی کرد .. اون کمتر من و تو مستحق اون تخت نیست آدریان ...
آدریان چشمانش را تنگ کرد :
- نمی فهمم . اون حرامزاده فرمانده نیکاناسه ... حق پادشاهی نداره .
آیدن گفت :
- اون پسر ولاریناله آدریان .
آدریان ابرویی تاب داد :
- این دیگه چیه ؟ یه دروغ دیگه که بریان برات گفته تا اعتمادت رو به دست بیاره ؟!
- نه آدریان ... حقیقت محض ...
- واضحه که این یه دروغ برای کسب مشروعیت پادشاهیه ... ظاهرا بریان بدش نمیاد روی تخت بشینه .
- اینو اصلا بریان برام نگفته .
- آیدن ... به فرض محال هم اگه پیروز بشی دارم می بینم روزی رو که بریان ادعای پادشاهی کنه . به پشتوانه این داستان مزخرف . شاید هم زود تر زمام امور رو به دست بگیره ... تو به یه حباب تکیه کردی .
romangram.com | @romangram_com