#در_تعقیب_شیطان_پارت_213

- خب توضیح بده پاتریک.

- شما در گوش کردن به صحبت هام چیزی رو جا انداختین گفتین که چند نفر رو تونستم توی هفت سال جمع کنم. این درحالیه که من گفتم لشکری تشکیل دادم نه اینکه جمع آوری کردم. تعداد لشکر مخفی من در حال حاضرچیزی حدود پانصد هزار نفره.

بابا از تعجب بلند شد و داد زد چی؟ تو چطو تونستی این تعداد جادو گر رو استخدام کنی؟ این پنجاه برابر دانش آموز های قلعست چطور چنین چیزی امکان داره.

پاتریک که بر عکس بابا خونسرد بود گفت: دنیا همیشه اونجور که ما فکر می کنیم نیست جادو علم خیلی پیچیده ایه. من توی این سال ها تحقیقات مختلفی رو انجام دادم و توی آزمایشاتم به نتیجه ای رسیدم که الان می تونه سرنوشت جنگ رو به نفع ما برگردونه. من با ترکیب جادوی سیاه و سفید و همینطور ترکیب جادو های حرکتی ، ساختار شکن و ... تونستم جادویی رو به وجود بیارم که با کمک اون موجوداتی ویژه رو به وجود آوردم. این موجودات نه احساس دارن نه روح دارند این ها از عناصر موجود در طبیعت به وجود اومدند نه درد دارن نه خون ریزی چیزی به اسم خون در وجودشون نیست تنها چیزی که متوجه میشن دستور فرماندشونه هیچ اراده ای از خودشون ندارن مثل یک تکه تنه ی درخت میمونن با این تفاوت که حرکت می کنند می جنگند و در صورتی که کشته بشن به عناصر طبیعی تبیل میشن و به طبیعت برمی گردند. پریسا این افراد رو دیده ما با ده نفر از همین افراد جلوی احیای ملفیسنت رو گرفتیم.

واقعا؟ من فکر می کردم که اونا آدمند چنین انعطافی تنها ازیه آدم ممکن بود واقعا پاتریک به نابغه بود.

بابا از تعجب خشکش زده بود جوری شده بود که یه لحظه فکر کردم اگه پاتریک به حرفاش ادامه بده بابا ممکنه عقلش رو از دست بده.

مامان: یعنی تموم این کارا رو خودت انجام دادی؟

- آره این وظیفه ی من بود شما مسولیت امنیت قلعه رو به من داده بودید مگه نه؟

- درسته اما تو با این کارت دنیا رو نجات دادی چطور باید ازت تقدیر کنیم که شایستت باشه؟ تا حالا هیچ کسی چنین کاری انجام نداده.

- نیازی به تقدیر نیست هیچ کدوم از این تقدیر ها خانوادم رو بهم بر نمی گردونه من برای انتقام خواهرم این کار ها رو کردم و برای حفاظت از نسل بشر همین. فقط نابودی دشمن برام مهمه نه چیز دیگه افتخار و ... برام ذره ای ارزش نداره.

بابا: پاتریک حالا تصمیمت چیه؟ می خوای توی این جنگ فرماندهی ارتشت رو برعهده بگیری؟

- نه من همون هفت سال پیش با خودم عهد کردم که هرگز فرماندهی گروهی رو بر عهده نگیرم. من فرماندهی این ارتش عظیم رو به شما واگذار می کنم و تصمیم دارم که با دخترتون به بعد ارواح سفر کنم. در اونجا آموزش های پیشرفته ی دخترتون رو شروع می کنم تا حالا سه مرحله از آموزش هاش تموم شده و این در حالیه که هفت مرحله آموزش وجود داره که باید کاملش کنه و من تو این راه بهش کمک می کنم.

romangram.com | @romangram_com