#در_تعقیب_شیطان_پارت_210
- برای یادگیریش نزدیک بود بمیرم ندونسته مقداری از خون اژدها خورم و شانس آوردم زنده موندم وقتی حالم خوب شد متوجه شدم که این جادو رو کامل یاد گرفتم.
یه دفعه یادم اومد که پاتریک منتظرمه.
- وای شادی پاتریک منتظرمه باید یه گزارش خیلی مهم رو به مدیریت مدرسه بدیم. من باید برم.
- برو عزیزم .
به همراه پاتریک به طبقه ی مدیریت رفتیم اولین بار بود که وارد اتاق مدیر قلعه می شدم. بعد از اینکه پاتریک در زد با هم وارد شدیم. بابا و مامان با دیدن من و پاتریک از جاشون بلند شدن و به طرفم اومدن مامان محکم منو تو بغلش گرفت و گفت: خوبی؟ حالت خوبه دخترم؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود.
- آره مامان جونم خوبم راستش یه خبر مهم داریم که باید بهتون بدیم.
پاتریک رو به بابا کرد و گفت: من در مرحله ی اول باید گزارش بم که آموزش دخترتون تا حد پنج ستاره با موفقیت انجام شده الان دخترتون یک جادو گر پنج ستارست. مامان و بابا از شادی در پوست خودشون نمی گنجیدند مامان دستمو تو دستش گرفته بود و به حرفای پاتریک گوش می دادند.
- احیانا چندی پیش هشدار سازمان رو شنیدید که قراره ملفیسنت احیا بشه.
بابا آروم روی صندلی نشست و به ما اشاره کرد که بشینیم.
من و مامان کنار هم نشستیم و پاتریک هم روی یک تک صندلی نشست . همیشه تنها بود.
بابا: آره پسرم شنیدم. معاون خودت پروفسور خبرش رو برام آورد منم طبق شرایط اضطراری نشست جنگی رو با جادوگران ده ستاره برگزار کردم. انجمن نیمه تاریک کمی وحشت کرده بود اما با هر بدبختی بود راضیشون کردم که شرایط اضطراریه. اونا همیشه با نشست های جنگی به شدت مخالفت می کنند می ترسن علیه شون شورشی چیزی کنیم. حالا برای این مشکل راه حلی داری؟ اگه ملفیسنت احیا بشه دیگه کار تموم دنیا تمومه و ما شکست خواهیم خورد.
romangram.com | @romangram_com