#در_تعقیب_شیطان_پارت_201

باورم نمی شد که از 49 تا عملیات رسیده بویم به یک عملیات واقعا این دستگاهها کارشون عالی بود. با صدایی به طرف عقب برگشتم گروه ویژه از راه رسیده بود. گروهی که نقابی از یک جمجمه ی طلایی به چهره داشتند این گروه رو خودم درست بعد از جنگ سازماندهی کردم بدترین نوع تمرینات رو بهشون داده بودم. اینا قاتلین بی رحمی بودند که از کسی جز من دستور نمی گرفتن درست مثل یک ربات گوش به فرمان بودند. البته عبارت ربات برازندشونه کسی چه می دونه شایدم رباط ساختم ...

مختصات هفت نفر رو بهشون دادم باید خیلی دقت می کردیم باید تک تک جادو ها رو بررسی می کردیم احتمال وجود جاوی محافظ در اطراف هدف ها زیاد بود برای همین خودم هم باید به این عملیات می رفتم. رو به پریسا گفتم:

- حاضری با من بیای؟ این یک جنگ سرنوشت سازه اگه بتونیم جلوی احیای ملفیسنت رو بگیرم یک قدم بزرگ برداشتیم.

- معلومه که میام اصلا برای همین کار تصمیم گرفتم آموزشام رو تموم کنم.

با اشاره ای لباسی شبیه به گروه ویژه همراه با یک نقاب جمجمه ای از طلا به پریسا پوشوندم خودم هم چنین لباسی پوشیدم. حالا دیگه آماده بودیم تو یک چشم به هم زدن در محل ظاهر شدیم. یک ساختمون بزرگ و دو طبقه در مقابل مون بود. گروه ویژه مون شامل ده نفر می شد که با خودمون میشدن 12 نفر . اول تصمیم داشتم که گروه رو تقسیم کنیم و هر یک نفر دخل یکی ازافراد رو بیاره اما این کار ریسک بزرگی بود جایی که با شکست دادن حتی یک نفر می تونستیم پیروز بشیم باید تموم نیرومون رو روی یک نفر متمرکز کنیم. اینجوری احتمال پیروزی از 50 درصد به 90 درصد می رسه و خیلی راحت تر می تونیم هدف رو نابود کنیم. اطراف ساختمون پر بود از علفزار های پهناور توی اون منطقه فقط همین یک ساختمون بود که از سقفش می شد انرژی ارسالی به آسمون رو دید.باید این انرژی رو قطع می کردیم با این کار یک سلسله انفجار هایی به وجود میاد که ما رو به هدفمون می رسونه.

***********

پاتریک خیلی دقیق به نظر می رسید هر قدمی که بر می داشت حساب شده بود .

- پریسا فقط پاتو روی جای پای من بذار ممکنه تله کار گذاشته باشند.

گروه های ویژه پراکنده شده بودند و از هر طرف به صورت لاک پشتی به ساختمون نزیک می شدیم پاتریک با نوعی تله پاتی با گروه در ارتباط بود. پاتریک مدام جادو های مختلفی رو امتحان می کرد تا بتونه جادوهای محافظتی دشمن رو شناسایی کنه. دیگه به ده متری ساختمون رسیده بویدم.نگاهی به بالای ساختمون انداختم و دیدم که فردی روی سقفه.

- پاتریک پاتریک؟ اون بالا رو نگاه کن.

پاتریک به روی سقف نگاه کرد و اون جادوگر رو دید و گفت: احتمالا یکی از محافظاست زود نامرئی شو.

سریع توی ذهنم نامرئی شدن رو تصور کردم و تموم بدنم نامرئی شد پاتریک با تله پاتی به بقیه هشدار داد و با این کار همه ناپدید شدیم. کمی جلو تر رفتیم. پاتریک از حرکت ایستاد .

romangram.com | @romangram_com