#داغدیدگان_پارت_94
-خودمم مامان ..
مریم بانو با تحیر دوباره پرسید ..
-سیاهت رو در اوردی ..؟
فروغ شرمنده شد ..چه کرده بود با دل مادرش ...الحق که بعد از مرگ خانواده اش بی رحم شده بود وگوشه چشمی هم به مریم بانو وپدرش نداشت ..
-دراوردم مامان ..زودتر از اینها باید اینکار ومیکردم ببخشید ..
اشک مریم بانو مثل باران بهاری جاری شد ..اشک شوق یک مادر بود برای به سلامت برگشتن اولادش ..با شوق روی فروغ را بوسید وهمزمان گفت ..
-الهی دیگه مشکی نپوشی
وبا صدای نیمه بلند صدا زد ..
-حسن آقا ..حسن آقا ..بیا ..
فردای ان روز سرنوشت ساز و ان دوشنبه ی اخر ..فروغ که پا از خانه بیرون گذاشت ابولفضل را درحال صحبت کردن با پسر سیمین خانم دید ..حواس ابولفضل به فروغ نبود ولی فروغ به راحتی میتوانست ببیندش ..
romangram.com | @romangram_com