#داغدیدگان_پارت_154


-پشیمونم فروغ برگرد شعبه ی اصلی ..

فروغ در ان ظلمات مستقیما به ابولفضل خیره شد ..ابولفضل هم ..منتظر عکس العمل فروغ بود ..که بعد از چند دقیقه تایپ کرد ..

-هرگز ..

ورفت ..رفت وتراس خالی شد از حضور فروغ وفنجان نیم خورده خنجر کشید به قلب وروح ابولفضل ..فروغ محال بود ببخشد ..

***

یک هفته است که فروغ رفته ..ابولفضل زابراه است ..پیمان هم ..اما فروغ سرش به کارش گرم است ..آسودگی خیال دوباره پیدا کرده ودلش نمیخواهد این اسودگی را از دست بدهد ..از وقتی اس ام اس ابولفضل را خوانده دیگر پا در تراس هم نگذاشته ..چه معنی دارد که پسرک حقه باز تراس کوچکش را هم گرفته ..!

دلش نمیخواهد وجود هرچند کوتاه مدت ابولفضل خوشی این روزهایش را خراب کند ..پیمان هم هیچ راه چاره ای برایش نمانده ..وقتی حال خوش فروغ را میبیند ..دلش نمی اید او را دوباره منتقل کند ..هرچند که دلیلی هم ندارد ..مگر خاله بازیست که یک روز با کلی پارتی بازی فروغ را به شعبه ی اصلی بفرستد ودو روز دیگر او را برگرداند ..؟!والا تا همینجا هم مدیر شرکت اصلی بیش از حد همکاری کرده ..اما ابولفضل را چه میکرد؟ ..ابولفضل وپشیمانی وچشمهای نادمش را ..!!

از سنگ که نبود... وقتی شانه های خمیده ی ابولفضل وحواس پرتش را میدید دلش بیشتر میسوخت ..ولی چاره ای هم نبود ابولفضل باید با این قضیه کنار می امد وتاوان قضاوت بی منطقش را میداد ..

تا اینکه بعد از یک هفته بالاخره ابولفضل طاقت نیاورد وساعت ده شب درست همان وقتی که چراغ اطاق فروغ روشن شد به موبایلش زنگ زد ..

فروغ با دیدن شماره ی ابولفضل مردد ماند ..از طرفی دلش نمیخواست جوابش را بدهد واز طرف دیگر ..دلش برای تراس کوچولویش تنگ شده بود ..هنوز هم صندلی راکش داخل تراس بود وهمین هم ازارش میداد ..

گوشی را برداشت وبدون لحظه ای درنگ حمله کرد ..

-چرا زنگ زدید ..؟


romangram.com | @romangram_com