#داغدیدگان_پارت_128


ابولفضلی که هر بار با دیدن فروغ چشمهایش برق میزد وزیر زیرکی زیر نظرش داشت حال به سردی از کنارش گذشت وجواب سلامش را هم به زور داد ..

دل فروغ بی اراده به شور افتاد ...چه شده که ابولفضل سر سنگین است ..؟از طرفی نگران حرفی که به امیرحسین زده بود هم هست ..میترسید این حرف دهان به دهان گشته وبه گوش ابولفضل برسد ..

فروغ حتی از تجسم این فکر هم تن وبدنش میلرزید ..به حد کافی حرف پشت سرش زیاد بود ..کنجکاوی ها وفضولی های بی مورد ..دیگر طاقت یک شایعه پراکنی اساسی را نداشت ..

ساعت یازده بود که با ناراحتی به پرونده های زیر دستش نگاهی انداخت ..باید انها را به دست ابولفضل میرساند ..ولی با رفتاری که صبح اول وقتی از ابولفضل دیده بود میلی به رفتن نداشت ..ولی پس پرونده ها را چه میکرد ..؟صبر میکرد تا خود ابولفضل منشیش را به سراغ پرونده ها بفرستد .؟وای نه این که بدتر بود ..کافی بود بچه ها پشت سرش صفحه بگذارند که فروغ خودش را دسته بالا میگیرد وکلاس میگذارد ..

پرونده ها را در یک تصمیم انی زیر بغل زد وبلند شد ..ازپشت میز ماندن که چیزی عایدش نمیشد ..

تقه ای به در زد وبا احتیاط وارد شد ...راستش را بگویم تا به حال این روی سگی ابولفضل را ندیده بود ..هرچه بود مهربانی بود وعشق ...

-اقای موسوی ؟

ابولفضل که کنار میزش ایستاده بود حتی برای جواب دادن سرش را هم بلند نکرد حقیقتا ابولفضل دلخور بود ..نمیدانست رابطه ی امیرحسین وفروغ در چه حدیست وهمین هم ازارش میداد ...خوب میدانست که امیرحسین مرد خوبیست ..معقول ووالامنش وهمین هم ابولفضل را میترساند ..اینکه نکند بعد از ان پیر مرد وقیح.. نوبت شنیدن خواستگاری امیرحسین از فروغ سر برسد ..

فروغ که رفتار ابولفضل را دید نگران تر شد ..اخر چه اتفاقی ظرف این دو روز افتاده که ابولفضل را از این رو به ان رو کرده .فروغ احمق حتی به مخیله اش هم خطور نمیکرد که ناراحتی ابولفضل از رابطه ی نزدیک خودش وامیرحسین است ..

احمق بود ...نبود ..؟که دل نگرانی های ابولفضل را درک نمیکرد ..

با تردید قدم در اطاق وپرونده های را گوشه ی میز گذاشت

ابولفضل حتی سر نچرخاند وفروغ را معذب تر کرد ..بی اراده به حرف امد ..


romangram.com | @romangram_com