#داغدیدگان_پارت_114




ابولفضل هم از روی عذاب وجدانش عقب نشینی کرده بود ..دست کوتاه شده از همه جا برای فروغ اجازه ی استعفا دادن را به او نمیداد ..در نتیجه فروغ ماند وابولفضل ماند وامیرحسین ..هر سه در کنار هم در شرکت ماندگار شدند تا دست روزگار برگ دیگری را ورق بزند ..

دوشنبه عصر بود که فروغ بالاخره طاقت نیاورد وعزم بهشت زهرا کرد ..بعد از ماه ها میخواست به سرخاک اولاد وشوهرش برود ..برود واز حرفهای چند ماه اش که در دلش تلمبار شده بود بگوید ..از دلیل نیامدنش ...هرچند که در این چند ماه لحظه ای هم از فکر ویادشان غافل نبود وهنوز هم برای شادی روحشان خیرات میکرد ..

فروغ دستی روی سنگ قبر خاک الود کشید ..شکلات های کنار قبر ازارش داد ..امیرحسین همانند گذشته به جای فروغ تحفه برایِ دلِ گل های پرپر زیر خاک می اورد ..

فروغ داشت فاتحه میخواند که سرو کله ی امیرحسین پیدا شد ..انگار مویش را اتش زده ای که مثل جن !جلوی چشمهای متعجب فروغ قد کشید .

فروغ به آنی از جا بلند شد ..دوست نداشت بماند وبا امیرحسین رخ به رخ شود واز نگاهش خجالت بکشد ولی با کلام امیرحسین درجا ثابت ماند ..

-خانم معروفی ..؟

فروغ معذب ایستاد ..نه پایی برای رفتن داشت ونه قصدی برای ماندن ..

-هنوز میخواید ازم فرار کنید ...؟با فرار کردن چیزی درست نمیشه ..من هنوز هم بهتون علاقه دارم ..

نگاه فروغ بی اختیار به سمت درختهای کنار قطعه چرخید ..همان جایی که شیوا می ایستاد ومادرانه وزنانه به امیرحسین خیره میشد ..هنوز هم همانجا بود ..با همان نگاه خیس وبارانی وداشت به نگاه های عاشقانه ی شوهرش مینگریست ..

شیوا هم با دیدن نگاه خیره ی فروغ سر چرخاند ..طاقت دیدن معاشقه های شوهر سابقش را نداشت ..فروغ که چرخش شیوا را دید در لحظه تصمیم خود را گرفت ..بهتر بود همین حالا این دوری ونزدیکی ها رو تمام میکرد ...

به سرعت لبه ی کت امیرحسین را کشید وبه سمت شیوا به راه افتاد ..شیوا که از کنار چشم متوجه ی حرکت فروغ شد با دیدن فروغی که دست امیرحسین را میکشید درجا خشک شد ...امیرحسین هم که دیگر گفتن نداشت ..گیج وگنگ حتی نمیدانست معنی کار فروغ چیست ..تنها هاج وواج پشت سر فروغ به راه افتاد ...


romangram.com | @romangram_com