#داغدیدگان_پارت_112


با بسته شدن در ابولفضل با حال واحوالی خراب روی صندلی اداری ولو شد ..چنگی در موهایش زد وبه گلدان گل مصنوعی روی میز خیره ماند ..

پیمان با دیدن وضعیت ابولفضل دلش برایش سوخت ...بیچاره ابولفضل ..انگار قرار نبود یه روز خوش ببیند ...

-ابولفضل خوبی ...؟

ابولفضل همان طور خیره به گلدان گل بی رمق نالید ...

-تا کی میخواد من وعشقم رو نبینه ..؟مگه من چی ازش میخوام که حتی حاضر نیست اجازه بده نزدیکش بشم ..دارم میسوزم تو این درد واون منو اصلا نمیبینه ..

گوشه ی پلک ترش را با سرانگشت پاک کرد ...بلند شد وهمزمان گفت ..

-هرکاری که صلاح میدونی انجام بده ..فقط نذار استعفا بده یا برگرده به شعبه ی سوم ..

وبا همان شانه های افتاده بی خداحافظی از شرکت بیرون امد ..تصمیمش را گرفته بود ..فردا در اولین فرصت به سراغ فروغ می رفت..

ساعت از ده صبح گذشته بود که ابولفضل با تقه ای وارد اطاق فروغ شد ..فروغ سر از پرونده های دم دستش بالا اورد وبا تعجب نگاهی به ابولفضل انداخت ..اصلا فکرش را هم نمیکرد ابولفضل را به این زودی زیارت کند ..

ابولفضل با ابروهای درهم واعصاب خراب پرسید ..

-چند لحظه وقت دارید ..؟

فروغ محتاطانه گفت ..


romangram.com | @romangram_com