#داغدیدگان_پارت_110
فروغ که وارد اطاق شد پیمان از رنگ وروی سرخ شده اش ترسید ..هیچ وقت فکر نمیکرد فروغ تا این حد معذب شده باشد ...
فروغ سلام ارامی کرد وبی مقدمه به سر اصل موضوع رفت ..
-میشه من رو به شعبه ی سوم برگردونید ..؟
ابولفضل پشت در کاذب وا رفت ...میخواست به شعبه ی سوم برگردد ..؟بعد از ان همه سگ دو زدنی که برای پیزفته شدنش در شعبه ی اصلی زده بود حال میخواست به همه ی زحماتش پشت پا بزند وپیش پیمان برگردد ..؟
ابولفضل بی اراده موبایلش را دراورد وبرای پیمان نوشت ..
-قبول نکن ..هرجوری شده مجبورش کن شعبه ی اصلی بمونه ...
پیمان که هنوز گنگ بود با صدای گوشیش به خود امد وبا دیدن متنی که ابولفضل برایش فرستاده نفس عمیقی کشید ..فروغ داشت تمام زحماتشان را به هدر میداد واین پیمان را ناراحت میکرد .دلش نمیخواست بازهم زجر کشیدن های ابولفضل را ببیند ..بیچاره تازه دو روز بود که از ته دل لبخند میزد وشاد بود...
به ارامی روی صندلی نشست وبه فروغ اشاره کرد تا بنشیند ..باید فکرش را جمع وجور میکرد وبهانه ی قابل قبولی برای منتقل نکردن فروغ پیدا میکرد ..
-میشه بپرسم چرا ..؟مشکلی پیش اومده ..؟
فروغ مستاصل وگیج دستهایش را درهم گره زد ...چه میگفت ..؟چه جوابی داشت که به این سوال بدهد ..؟
-نه ...مشکل که نه ..فقط میخواستم ...
پیمان محکمتر از قبل گفت ..
romangram.com | @romangram_com