#داغدیدگان_پارت_107

چشمهایش را با سرانگشت مالید وبا خودش اندیشید ..

بهتر نیست استعفا دهد ..؟اگر امیرحسین وابولفضل هردودر این شرکت کار میکردند دیگر جای فروغ انجا نبود ..تنها یکی از این دو نفر کافی بود تا فروغ پا به فرار گذارد ..چه برسد که هردو را باهم در یک زمان ببیند ..

لبش را گاز گرفت وچشمهایش را ریز کرد ..شاید از مشتریان بودند ..؟بارقه ی امیدی در قلب فروغ روشن شد ..احمقانه بود که فکر میکرد هردو مشتری شرکت هستند ولی دلش نمیخواست جز این گزینه فکر دیگری کند ...نفسی گرفت وروی صندلی صاف نشست ..کوهی از کار روی سرش ریخته بود واو وقتی برای شایعه پراکنی وافکار مالیخولیائیش نداشت ..باید صبر میکرد تا حقیقت برایش روشن شود ..

خودکارش را برداشت وشروع به کار کرد ..این حداقل کاری بود که میتوانست در این لحظات.. او را از فکر وخیال دور کند ..

امیرحسین ان روز نتوانست یک بار دیگر فروغ را ببیند ..گیر ابولفضل بود وپرونده های شرکت ..ولی تا صبح روز بعد مثل مرغ سرکنده بال بال زد ..دلشوره داشت واسترس ..ومثل همیشه نگران بود ..اینکه نکند دوباره اشتباه کرده وتوهم زده ..شاید هم زن دیگری را با فروغ اشتباه گرفته بود ..ولی هرچه بیشتر فکر میکرد فروغ را بهتر به یاد می اورد مخصوصا ان نگاه مات ومتحیرش را که فریاد میزد او را به خوبی شناخته ..وبا دیدنش تعجب کرده ..

امیرحسین لبخندی زد وروی کاناپه نشست وبازهم لحظه ها را برای امدن فردا شمرد و بالاخره !صبح فردا همه چیز روشن شد ..

امیرحسین مطمئن شد که فروغ واقعیست وکارمند جدید شرکت ....وفروغ فهمید که نه تنها ابولفضل ،بلکه امیرحسین هم در ان شرکت کار میکند .. ووای که با شنیدن این حرف دنیا بر سر فروغ اوار شد ..

حالا چه میکرد ..استعفا میداد ...؟مرخصی میگرفت ..؟یا خودش را به کوچه ی علی چپ میزد؟ ..نمیدانست ،وهرچه بیشتر فکر میکرد مغزش بیشتر ارور میداد ..از طرفی کارش را دوست داشت واز حسی که موقع کار کردن داشت راضی بود ودلش رضا به رفتن نبود ..از طرف دیگر هم میدانست که هیچ کاری برایش پیدا نمیشود واستعفا از این شعبه واز این شرایط یعنی بیکاری دوباره ودربه دری های گذشته . پس در این میان امیرحسین وابولفضل را چه میکرد ..؟

ساعت اداری تمام شده بود وفروغ محو در افکار بی سرو تهش پرونده ها را جا به جا میکرد ..خدا روشکر که مشغله ی فکریش تاثیر چندانی در کارش نداشت ..

ساعت از شش رد شده بود وشرکت غرق در سکوت وارامش ..به ارامی کیفش را برداشت واز پله ها پائین رفت ولی نرسیده به پائین پله ها نگاهش به امیرحسین چسبید ..معلوم بود به انتظارش ایستاده ..

فروغ رسما جا خورد ورنگش پرید ..از رویارویی با امیرحسین واهمه داشت مخصوصا با ان نگاه عجیب وغریبش که شوق وذوق از ان تراوش میکرد ..

حال باید چه میکرد ..؟میگفت که قصد دارد استعفا دهد ..؟یا به او بگوید سر راهش سبز نشود ..؟شاید هم بهتر بود خودش را میزد به ان راه واشنایی نمیداد ..

ولی نگاه مصمم وفک برجسته ی امیرحسین جار میزد که به قصد رزم امده وخیال کوتاه امدن ندارد ..نرسیده به امیرحسین قدم های فروغ ایستاد ..امیرحسین غرق در تماشای ظاهر جدید فروغ لذت را با بند بند وجودش لمس میکرد ..تازه متوجه ی تفاوت های اشکار این فروغ وان فروغ گذشته شده بود ..

romangram.com | @romangram_com