#چشمان_سرد_پارت_285


خیلی سخت بودکه این تصمیم روبگیرم اماگرفتم.تقصیراون نبوداگه چنین اتفاقی براش بیوفته پس چرامن بایدتنهاش بزارم اون عشق منه وعشق من میمونه

همینجورکه توی خیابونامیچرخیدم متوجه مزون خاله لاله شدم یادروزی افتادم که اومدیم باهم لباس بخریم خدای من!چقدرروزخوبی بود.چقدرطنین سرانتخاب کردن من حرص خوردمیگفت

-توکه ازاون دوتاسخت گیرتری!

یاداون لباس قرمزرنگ افتادم که فقط به خاطراینکه طنین خیلی توش خوشگل شده بودنزاشتم اونوبرداره!

ازماشینم پیاده شدم ورفتم داخل مزون!

خاله تامنودیدبالبخنداومدجلوم وگفت

-سلام آقای داماد!ازاین طرفا؟خوبی؟خاله

لبخندی زدم وگفتم

-سلام خاله شماخوبین؟

-ممنونم عزیزم!کاری داشتی؟

-خاله اون روزکه باطنین اومدیم اینجایه لباس قرمزرنگ بودکه طنین پوشید

خاله خنده ای کردوگفت

-اون که تاتوی تنش دیدی چشات برق زد رومیگی

باتعجب بهش نگاه کردم که گفت

-برق چشات اونقدرضایع بودکه خودش هم دید.گفتم همون روانتخاب میکنی امانمیدونم چی شدکه گفتی نه خوب نیست

لبخندی زدم وگفتم

-خاله توکه دیگه بایدمنوبشناسی تواون لباس اونقدرخوشگل شده بودوتوچشم بودکه مطمئن بودم تمام مدت جشن ولش نمیکنم چشم همه اونایی هم که بهش نگاه میکنن رودرمیارم واسه همین گفتم نه!والبته

خاله خودش ادامه داد

-یه کم بازبود.

خندیدوادامه داد

-میدونستم همین رومیگی!راست میگی اون لباس باموهای مشکیش خیلی بهش میومد.حالاواسه چی درمورداون لباس میپرسی

-میخواستم بدونم هنوزدارینش؟

سری تکون دادوگفت

-میدونستم نمیتونی ازاون لباس بگذری نگهش داشتم واسه نامزدخودت.البته بگم توی تموم کسایی هم که اونوامتحان کردن فقط به نامزدتومیومد.انگارواسه خودش دوخته بودن!الان برات میارمش

بعدهم رفت ولباس روآوردوگفت

-میخوای بهش هدیه بدی؟کارخوبی میکنی خوشحال میشه!البته بهتربودمیاوردیش تاامتحان کنه اگه جاییش مشکل داشت براش درست کنم

-میدونم خاله امانمیتونستم

اون هم لبخندی زدامانفهمیدکه من برای چی نمیتونستم.لباس روکه خریدم ازمغازه بیرون اومدم وفوراحرکت کردم طرف خونه

به خونه که رسیدم همه فورابه سمت دراومدن!میدونستم نگران شدن.لبخندی زدم وگفتم


romangram.com | @romangram_com