#چشمان_سرد_پارت_276

من هم خندیدم وپشت سرش رفتم اوناهم حرکت کردن

آریاسرش روبرگردوندطرف آرادگفت

-داداش یادبگیربه این میگن تغییربحث!

آرادهم خنده ی بلندی کردوگفت

-خوبه توی زن شانس آوردی.گندکاریات روجمع میکنه!

بهنازوآرادکه فورادویدن طرف پشمکا!خنده ام گرفت تاحالادقت نکرده بودم امااین دوتامشترکات زیادی داشتن

باچندتاپشمک برگشتن طرف مابه هرکدوم یکی دادن

بعدهم رفتیم طرف وسایل بازی.خیلی خوش گذشت البته بگذریم ازاین که سرهربازی باطرلان دردسرداشتیم همش میترسیدسواربشه وجیغ ودادمیکرداماماهم همه گیرداده بودیم تاسوارشه.خیلی باحال جیغ میزد.میدونستم طرلان ازارتفاع میترسه حسام هم همش داستانای ترسناک ازپرت شدن ازتوی دستگاه هابراش تعریف میکردم واون هم جیغ میزدومامیخندیدم

بالاخره قرارشدترن سوارشیم خدایی من هم ازاین میترسیدم!هیچ وقت سوارنشده بودم طرلان بااون همه ترسش سوارشده بودامامن نه!

الان هم سعی داشتم بهونه ای پیداکنم فرارکنم امانمیشدآریامحکم دستم روگرفته بودومنتظرنوبت بود.

داشتم سعی میکردم دستم روازتودستش دربیارم که برگشت وگفت

-چرااینقدروول میخوری؟

نیشم روبازکردم وگفتم

-میخوام برم دستشویی.دستم رو ول کن

فورا ازصف اومدبیرون وگفت

-باشه!بیابریم

-نه نه تووایساتوصف نوبتت رومیگیرن!

-اشکالی نداره بعدمیایم دوباره توصف وایمیستیم.باهم سوارمیشیم

-نه!توخودت سوارشو!اشکالی نداره برام مهم نیست که سوارشم یانه.کلی وسیله دیگه سوارشدم

برگشت وباتعجب ازحالات من بهم نگاه کردکه من هم براش لبخندی زدم که نیشش بازشد

-میترسی؟

ابروهام بالاپرید

-چی؟

-میترسی؟نه؟!

-نه خیرم!

شیطون نگاه کردوگفت

-فکرکردم ترسیدی.خوب پس اگه نمیترسی وایسا

آه ازنهادم بلندشد.برگشتم طرفش وگفتم

-به درک!آره میترسم

لبخندمهربونی زدودستش رودوربازوم حلقه کردوگفت

romangram.com | @romangram_com