#چشمان_سرد_پارت_274
بعدهم دستی به یقه اش کشیدوباژست شروع به راه رفتن کردکه باعث شدکلی بخندم اون هم برگشت طرفم وگفت
-نمیخوای بیای؟
من هم سری تکون دادم وحرکت کردم امااین جناب تابرسیم پیش بچه هاهی مسخره بازی درآوردجوری که وقتی رسیدم پیش بچه هانمیتونستم جلوی خنده ام روبگیرم
همه داشتن باتعجب بهم نگاه میکردن که به آریااشاره کردم .این باردیگه چشاشون ازتعجب بازنمیشد.آریاهم بالبخندبه من نگاه میکرد
آرادباتعجب به آریااشاره کردوگفت
-آریاوشوخی؟
بعدبه سمت بچه هابرگشت وادامه داد
-روسرمن شاخی چیزی نیست؟
اوناهم باتعجب سرشون روتکون دادن .
-مطمئنین من بیدارم؟
بازسرشون روتکون دادن
-مطمئنین ایناهمون دوتاسرهنگ اخمالوی خودمونن؟
دیگه نمیتونستم خنده ام رونگه دارم اوناهم باتعجب بهم نگاه میکردن.ایناتمام حالاتی بودکه آریاداشت برام دربارشون میگفت الان بایدحسام حرف میزدکه دقیقاشروع کرد
-بروبابا!من ازیخی آریامطمئنم!به این زودی هاهم آب نمیشه.
بعدهم به من اشاره کردوگفت
-تازه باکی شوخی کنه؟تو؟کسی که ازخودش یخ تره!
خنده ام روفرودادم وچشام روریزکردم وگفتم
-مگه من چمه؟
صاف وایسادوگفت
-هیچی!شماروتخم چش آریاجادارین
بااین حرف حسام همه خندیدن که طرلان برگشت وگفت
-حالاآریاچی میگفت که تواینقدرخوش خنده شده بودی؟
دوباره نیشم بازشد.گفتم
-داشت تمام حالات شمارومیگفت که شماهم دقیقاهمون حالات ورفتار روانجام دادین
همه باخشم به آریانگاه کردن که اون هم بیخیال شونه اش روانداخت بالا.
آرادخواست بهش حمله کنه که گفتم
-سرگرد!حواست باشه ها!توکه نمیخوای تنبیه بشی
آرادهم لباش روبااخم بانمکی جمع کردوکشیدعقب که من وآریا خندیدیم
طرلان فورااومدطرف من ویه مشت جانانه نثارکمرم کردوبانیش بازش گفت
-منوکه نمیتونین تنبیه کنین!
romangram.com | @romangram_com