#چشمان_سرد_پارت_268

-نترس!اگه تورعایت کنی نیازی به ترس نیست

خنده ای کردم وگفتم

-واقعاازتوصیه ات ممنونم مامان!خیلی کارسازه!

آراد-یعنی یه زن ذلیل کامل باش

باخنده چاییم روبالابردم که بخورم که یه دفعه یادباباافتادم وروبه مامان پرسیدم

-پس باباکوش؟

که صدای باباروازپشت سرم شنیدم

-بازم خداروشکریکی یادماافتاد

بلندشدم به طرفش چرخیدم .اون هم روی مبل کنارمن نشست

آراد-باباتاحالاتوخونه بودی ونیومدی دعوای مامان روببینی؟یعنی ازکفت رفت

باباهم خنده ای کردوگفت

-بله ازصداشون م*س*تفیض شدیم!مثلارفته بودم بخوابم که دوتاصدای جیغ جیغوخواب روازسرم پروندن بازم صدرحمت به صدای مامانتون که حداقل صافه نه مثل صدای خواهرش نخراشیده

مامان-واقعاکه؟

بعدهم پشت چشمی واسه بابانازک کردکه باباگفت

-من فدای اون صدات قناری من!

من وآرادخنده ای کردیم که آرادگفت

-آریاپاشوبریم بخوابیم که دیگه خطری شد

مامان- حیاداشته باش پسر

اراد-من یاشما؟

مامان جیغی کشیدکه آرادفرارکردورفت بالا!من هم به هردوشون شب بخیرگفتم ورفتم که بخوابم

بالاخره باهمکاری مامان عجول من والبته مامان طنین همه کارجورشد

همون شبی که رفته بودیم خواستگاری مهریه وزمان عقدوهمه چی رومشخص کردن انگاردوتاخانواده می ترسیدن که مابزنیم زیرهمه چی واسه همین خیلی تندهمه چی روپیش بردن وباحرفی هم که آراد زد دیگه نذاشتن که ماباهم حرف بزنیم

کلامجلس روبه دست گرفته بودوهرلحظه تیکه ای میپروند.بلندشدوخیلی جدی گفت

-ازاونجایی که این دامادماخیلی عجول بوده وحلقه دست دخترتون انداخته فکرکنم حرفاشون روزده باشن وسنگاشون روهم باهم کنده باشن پس فکرکنم دیگه به فک زدن اضافی

که فوری سرفه ای کردوبانیش بازگفت

-ببخشیدحرف زدنشون باهم نیازی نباشه

بااین حرفش من وطنین هردوسرمون روانداختیم پایین که خنده ی بقیه بلندشد

قرارشدکه اول یه جشن کوچیک واسه عقدمون بگیرم که فقط خودمونی هاباشن بعدیه ماه دیگه یه مراسم بزرگ بگیریم ودوست وآشناوفامیل رودعوت کنیم قراربودکه آخرهفته آینده جشنمون برگزارشه بااین که خیلی سریع همه چی پیش رفت امامن راضی بودم وازنگاه طنین هم معلوم بودکه اعتراضی نداره

چون بالبخندش تاییدکرد

واقعاخوشحال بودم

romangram.com | @romangram_com