#چشمان_سرد_پارت_233


لبخندی زدم وگفتم

-یعنی من

-زهرمار!کپ نکنی

-بروبابا!فعلادوردورمنه!

بعدهم فورابه سمت لباسام رفتم.آرادهم باتکون دادن سرش رفت بیرون تاآماده شه!یه کت وشلوارشیک پوشیدم وبعدازمرتب کردن موهام وعطرزدن به خودم.جعبه ی حلقه روبرداشتم ورفتم بیرون بهترین موقعیت بود.میدونسم که نمیتونم بدون اون طاقت بیارم واسه همین تصمیم خودم روگرفتم که امشب بهش بگم

ازاتاقم که اومدبیرون مامان فورادویدتوی اشپرخونه وبایه ظرف اسفنداومدبیرون اسفندرودورسرم چرخوندوگفت

-فدات شم چقدربرازنده شدی!ایشاالله هرچه زودترتوی لباس دامادی ببینمت

من هم لبخندی زدم وگفتم

-ممنونم مامان!منتظرباش ایشاالله به همین زودیا میشه!

مامان هم که فهمیدم چه تصمیمی دارم لبخندی زدو سرم روب*و*سید

همون لحظه هم صدای بابااومدکه گفت

-حدس میزنم پسرم داره میره که عروسم روبه خونه بیاره درسته؟

بالبخندچرخیدم طرفش وب*غ*لش کردم وگفتم

-ایشاالله باباجون

ارادکه داشت ازپله هامیومدپایین گفت

-منم دارم میرم که ساقدوش بشم

بعدهم به لباسش که بامن ست کرده بوداشاره کرد

من هم لبخندی زدم ومشتم رو روبه روش گرفتم که مشتش روزدبه مشتم

مامان باباهم بالبخندبه مانگاه میکردن

مامان- ایشاالله بعدازآریانوبت آراده

بااین حرف مامان من وباباخندیدیم وصدای اعتراض ارادهم بلندشد امامامان مثل همیشه مرغش یه پاداشت

بالاخره آرادکوتاه اومدوگفت

-باشه مادرم اماهرکسی که خودم انتخاب کردم

مامان هم ناچارقبول کرد وماراه افتادیم

تمام راه داشتم به این فکرمیکردم که چطوری ازش درخواست کنم

آخرش هم باسپردن کارم به خدافکرم روآزادکردم

***

طرلان




romangram.com | @romangram_com