#چشمان_سرد_پارت_216

-نمیخوادبگی.فهمیدم میخوای بری طنین روببینی

من هم سرم روتکون دادم که ادامه داد

-توکه هرروزبعدازظهرمیری میبینیش چراحالامیخوای بری پیشش؟

-دیگه دیگه

-زهرمار!بگودیگه

-نچ!

-آریافکرنکن اگه داداش بزرگتری نمیتونم حالت روبگیرما.بگو

لبخندی زدم وگفتم

-خودش خواسته

باتعجب دادزد

-چی؟

-آره!الان زنگ زد

-یعنی اون گفت آریادلم برات تنگ شده پاشوبیا؟

-نه دیگه اینقدرصریح ورمانتیک

-پس حتماگفته هی مرتیکه پاشوقلم پات خردیه توک پابیااینجا.

-گمشو!نه !یه دفعه ازدهنش پریدکی میای؟من هم گفتم الان میام که گفت منتظرتم

آرادنیشش روبازکردوگفت

-ای جان!دوتاسرهنگ باهم دیگه.بچه های شمادیگه حتماتیمساری یافرمانده ی کلی چیزی میشه

من هم لبخندزدم وگفتم

-بگوایشاالله

-خاک برسرت!نری اونجاهم اینقدرذوق مرگ بازی دربیاریا

-بروبابا!تودیگه نمیخوادیادمن بدی.فعلاکاری نداری؟توباتاکسی برو

-خیلی پررویی!خوبه خودت ماشینت رونیاوردیا





-من وتونداریم که برادرمن!

-برواشکالی نداره ولی یه حالی ازتوبگیرم که کف کنی

-مثلامیخوای چکارکنی؟

-بالاخره که زن داداش میادپیش ما.کاری میکنم اصلامحلت نزاره

-توغلط کردی

romangram.com | @romangram_com