#چشمان_سرد_پارت_206
گلهاروتوی گلدون کنارتختش گذاشتم وبه سمتش رفتم
دیگه ازاون صورت سفیدوسرحال چیزی باقی نمونده بودبه شدت رنگ پریده بوداماهنوزهم موهاوچشمای مشکیش آدم روجذب میکرد
رفتم طرف چوب لباسی توی اتاق وکتم روداشتم بهش آویزون میکردم که صداش اومد
-من عاشق رزقرمزم
برگشتم طرفش که اون هم سرش روچرخوندطرفم وبالبخندگفت
-اومدی؟
این سوالش منوتاروی ابرابردوبرگردوندخیلی برام ارزش داشت.خودبه خودلبخندبه روی لبام اومدفهمیدم که منتظرم بوده
-آره!منتظرم بودی؟
بعدهم براش چشمکی زدم که لبخندکم رنگی زدوگفت
-زیادی واسه خودت نوشابه بازنکن
من هم دستی به یقه پیراهنم کشیدم وگفتم
-حقیقته عزیزم!جوون به این خوشتیپی کی دیده؟ازمن میشنوی دودستی بچسبش
-اوهو!اینقدردوربرندارآقا!
بعدهم پشت چشمی برام نازک کردوگفت
-خواستگارای من خیلی بهترازاینان!
من هم ابروم رودادم بالاوگفتم
-اِ.اینجوریاست؟نه خانم منم همه دارن برام سرودست میشکنن
-مثلا؟
-مثلادخترخالم
اخمی کردوگفت
-دخترخالت؟
من هم ابروم روبالاانداختم وباحالت مغروری گفتم
-آره!النازجان!فکرکنم بشناسیش.توی جشن تولدحسام بود
ابروهاش روباحالت تفکرجمع کردذوگفت
-همون دختردماغوئه که زورش میومدجلوی پاش رونگاه کنه؟
بااین حرفش خنده ی بلندی کردم که شرمنده سرخ شدوسرش وانداخت پایین
برام خجالت کشیدنش خیلی جالب بودتاحالااینجوری ندیده بودمش
-معذرت میخوام نبایددرمورددخترخالت اینجوری حرف میزدم
-اشکالی نداره!خودم هم همین نظررودارم.
اون هم لبخندی زدامابلافاصله بانازروکردبه من
romangram.com | @romangram_com