#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_74

بدون اینکه نگاش کنم گفتم :

ــ بله با اجازتون ! امری ندارین ؟

سر تا پام را با دقت و وسواس خاصی بر انداز کرد ، و با صدای آهسته و خش داری گفت :

ــ کار که زیاد دارم اما هنوز وقت اش نشده !

جوشش به یکباره خون را در تمام اجزای بدنم حس کردم .دستم بند کوله ام را محکم فشرد.

دندان هام روی هم سابیده شد . هیچ پاسخی براش نداشتم و این بیشتر باعث خشم درونی ام

می شد . به سختی گفتم :

ــ پس من می رم جناب رییس !

کلمه ی آخر را با غیظ ادا کردم که موجب خنده اش شد . سریع از شرکت خارج شدم و رفتم پایین . در تمام طول مدتی که در آسانسور بودم ، از عصبانیت بالا و پایین پریدم و خودم و بهادری و هفتاد پشت جد و آبادش را با فحش مستفیض کردم . لعنتی شب خوبم را خراب کرده بود . روی نیمکت ایستگاه توبوس که نشستم نفس عمیقی کشیدم :

ــ نورا اهمیت نده ، امشب تولد نیماست ؛ باید براش سنگ تموم بذاری . باید شادش کنی .

فراموش کن این مرتیکه ی هرزه ی ایکبیری رو !


romangram.com | @romangram_com