#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_72

سرم را بلند کردم و نگام افتاد به جام عسل چشماش ، که شیطنت داخلش موج می زد .

لبخندی زدم وگفتم :

ــ بله ، سالمه ! الان می تونم بگم شما امانت دار خوبی هستین !

نفس اش را به صورت نمایشی فوت کرد بیرون و خودش را ولو کرد روی صندلی :

ــ پس زودتر رسیدش رو بهم بدین ، خیالم راحت تر شه ! مُردم و زنده شدم این دو روز !

این حرفش موجبات خنده ی همگی را فراهم کرد . عجب آدم بذ له گویی بود این جناب مانی

و من خبر نداشتم .من هم کم نیاوردم و تکه کاغذی از جزوه ی امیرعلی که روی صندلی

بود ، کندم و به صدای اعتراض آمیزش توجهی نکردم . دنبال خودکار می گشتم که ارغوان یکی

از کیفش در آورد و به دستم داد . همان طور که تشکر می کردم کاغذ را گذاشتم روی میز مانی و رویش نوشتم :

ــ جزوه ها از جناب مانی سالم تحویل گرفته شد .

زیرش را امضا کردم و کاغذ را گرفتم طرفش . فاطمه و ارغوان از خنده سُرخ شده بودند .


romangram.com | @romangram_com