#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_70
هر دو بی عار و بی کار دنبالم راه افتادند . دو قدم بیشتر نرفته بودم که کنارم ایستادند . با تعجب نگاهی بهشان کردم و گفتم :
ــ لشکرکشیه مگه ؟! شما دو تا کجا ؟
فاطمه زُل زد به دور دست ها و رفت تو فکر . ارغوان که لبخندی خبیث کُنج لبش جا خوش
کرده بود ، گفت :
ــ ما به تو چی کار داریم ؟ تو برو جزوه ات رو بگیر !
چشمام را در حدقه چرخاندم و با حرص گفتم :
ــ پس دنبال من را نیوفتین !
کیفم را روی دوشم جا به جا کردم و راه افتادم سمت مانی و امیر علی ، که زُل زده بودند به ما
سه تا و لبخند مفرحی روی لبانشان را آذین بسته بود .آن دو جوجه اُردک زشت هم چنان در تعقیب من بودند. از این که موجبات تفریح این دو تُهی مغز را فراهم کرده بودم ، آمپرم بالا
زده بود . این شد که تا به آنها رسیدم بدون هیچ تشریفاتی دستم را به سوی مانی دراز کردم و کوتاه و جدی گفتم :
ــ سلام ، جزوه لطفا !
romangram.com | @romangram_com