#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_68
ــ دارم برات !
نفس عمیقی کشیدم و به زحمت بلند شدم و نشستم سر سفره . با شیطنت گفتم :
ــ بشین غذات رو بخور جِغله !
حصش گرفت ، باز خواست حمله کند طرفم که صدای مامان گلی نگذاشت :
ــ غذاتون رو بخورین ، انقدر به پر و پای هم نپیچین مادر . جدی جدی دعواتون می شه ها .
نیما به احترام مامان گلی نشست سر جاش ، ولی با چشم و ابرو برام خط و نشان کشید .
تیر آخر را به سمتش رها کردم و آهسته گفتم :
ــ حرص نخور ، جوش های خوشکل ات بیشتر می شه !
چهره اش شبیه اژدهایی شد که از بینی اش دود می زند بیرون . خشم اش آنقدر شدید بود
که دیگر جای خندیدن برام نگذاشت . بسش بود ؛ حسابی حرصش را در آورده بودم . دلم
براش به رحم آمد و سرم را بردم پایین و مثل بچه ی آدم مشغول خوردن ماکارونی شدم ؛
romangram.com | @romangram_com