#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_65

چای داغ که وارد ریه ام شد ، گرمای مطبوعی وجودم را فرا گرفت و آن را به آرامش دعوت کرد . ارغوان با شیطنت گفت :

ــ حالا چرا داری لبخند ژکوند می زنی ؟ نگام به سمتش کشیده شد و گفتم :

ــ زبون به دهن بگیری چند دقیقه کسی نمی گه شما لالی ! گند می زنی به حال آدم .

زیر لب خندید . اوهم با چایش مشغول شد .

*****

پول داروها را که حساب کردم نگام افتاد به ژل 24 ساعته. کیف پولم را باز کردم . تردید وجودم

را پر کرد . چند روز دیگر تولد نیما بود . پول ژل با مقدار پول باقی مانده در کیفم برابری می کرد.

این به آن معنی بود که تا آخر برج پول اندکی برام می ماند ؛ اما وسوسه ى خرید آن ژل برای عزیز دردانه ام خیلی دیوانه کننده بود ؛ آنقدر که تا به خودم آمدم بیرون از داروخانه بودم .با کیسه اى سفید به دست که تویش داروهای مامان و ژل موی مربوطه جا خوش کرده بودند . لبخند رضایت هم آمد مانند پر کاهی روی لبان من نشست . ته دلم از این کارم خشنود شد. بله ، خنده ى خوشحالی داداش نیمای نازنینم خیلی بیشتر از این ها ارزش داشت . پشت در خانه ژل را به کیفم انتقال دادم تا سر وقت با یک کاغذ قشنگ کادو پیچش کنم. با لبخند وارد خانه شدم و هیجان زده از این پنهان کاری شوق انگیز با صدای بلند گفتم :

ــ سلام بر اهل خونه. سر نیما از پنجره ى آشپزخانه بیرون آمد :

ــ سلام آبجی خانم ؛ بفرما شام .

. با اشتیاق رفتم سمت در آشپزخانه . اشتیاق بودن در کنار عزیزترین هام ،که بودنشان علت بودنم بود ؛ قلبم را به گرمی شیرینی دعوت کرد .سرم را بردم داخل و گفتم :


romangram.com | @romangram_com