#چادر_گلی_پارت_84
ماهرخ که حالش خوب بود. امکان نداره، اینا دارن اشتباه می کنن، آره دارن اشتباه می کنن. باید ازاین جا ببرمش. و بلافاصله فکرم رو به زبون آوردم:
ـ دکتر من می خوام زنم رو ببرم یه بیمارستان دیگه.
ـ میل خودتونه، اما بذارید مطمئن شیم بعد تصمیم بگیرید.
حالم دست خودم نبود. یعنی چی؟
چی می گه؟!
نمی فهمم. اصلا درک نمی کنم.
من مطمئنم که اشتباه شده.
با لیوان آبی که به سمتم گرفته شد، به خودم اومدم.
ـ بخور پسرم، انشاء الله که بخیر می گذره.
مضطرب نگاش کردم و لیوان آب رو گرفتم:
ـ ممنون دکتر.
یه قورت آب خوردم. حالم خوب نبود. نگاهی به لیوان انداختم. یه پیمونه عمر ماهرخم پر شد؟!
لیوان رو، روی میز گذاشتم و با یه ببخشید از اتاق اومدم بیرون.
حالا چی می شه؟
چجوری به خانوادش بگم؟
خدایا خودت رحم کن و بخیر بگذرون. عصبی پام رو به زمین می کوبیدم. وقتی نمی ذاشتن ماهرخ رو ببینم، کلافه تر می شدم.
نمی دونستم چکار کنم. بغضی که راه گلوم رو بسته بود رو قورت دادم. روی صندلی نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم که گوشیم زنگ خورد. ستار بود، جواب دادم:
ـ الو.
ـ الو داداش، خواستی بیای مغازه سرراه ات یه بسته قهوه هم بخر، من وقت نکردم برم بگیرم.
ـ مغازه نمیام.
romangram.com | @romangram_com