#چادر_گلی_پارت_72

یه خورده من و من کرد و بعد گفت:

ـ می شه کمک کنی موهام رو باز کنم؟

ـ بله خانمم، البته که می شه. بشین اینجا.

و به عسلی کنار تخت اشاره کردم.

با حوصله و تک تک گیر مشکی های موهاش رو باز می کردم و می ذاشتم کف دستش. و با هر گیری که از مو هاش باز می کردم، یه دسته از موهای فرش، می ریخت دورش.

ـ وای مرسی شهرام، واقعا نمی دونستم چجوری بازشون کنم.

ـ تا وقتی من هستم، غصه هیچ چیزی رو نخور عشق من. لباست رو می تونی عوض کنی؟

نگاهی به خودش انداخت و با تردیدگفت:

ـ آره، آره، می تونم.

ـ خیلی خوب، پس تا من می رم وسایلای توی صندوق عقب رو بیارم، توهم لباست رو عوض کن.

و به تبعیت از حرف من، شروع کرد با زیپ لباسش کلنجار رفتن.

هنوز کامل از در اتاق بیرون نرفته بودم که ماهرخ با درموندگی تمام صدام زد:

ـ شهرام؟!

ـ جانم؟

ـ نمی تونم بازش کنم!

از قیافه اش خندم گرفت. کاملا آویزون بود. همین جور که زیر لب می خندیدم به سمتش رفتم:

ـ برگرد اون سمت تا بازش کنم.



ـ ماهرخ؟

ـ هووم؟


romangram.com | @romangram_com