#چادر_گلی_پارت_70
- چرا ديوونم؟
- چون كه.
- ديونه ى تو هستم ديگه.
و با لبخند نگاه اش رو ازم گرفت كه ناز گل اومد دست ماهرخ رو كشيد و وسط برد.
قامت ماهرخ تو اين لباس عروس واقعا ديدنى بود.
يه لباس سفيد كه آستين هاى بلند و گيپور داشت. موهاش هم پشت سرش جمع بود و يه تاج بلند هم روی سرش گذاشته بود و مثل ملكه ها مي رقصيد.
يادمه شب عروسى نازگل، وقتى شهروز بهش گفت برقصيم، ماهرخ گفت رقص بلد نيستم. ولى الان خيلى ظريف و خانومانه مي رقصه...
داشتم از عشوه های ماهرخ لذت می بردم، که شهروز و مهدى هم من رو بلند كردن و بردن وسط. دو تا ساقدوش هاى ماهرخ هم كه وسط بودن. جمع عروس وداماد و ساق دوش ها بود. انقدر زديم و رقصيديم كه متوجه گذر زمان نبوديم. نوبت رقص دو نفره رسيد. دستم رو دور كمر ماهرخ حلقه كردم. اونم دستش رو دور گردن من حلقه كرد و اهنگ (هنگامه، قسم مي خورم)پخش شد.
صورتم رو به گوش ماهرخ نزدیک کردم و گفتم:
- پس كى تموم مي شه من مي خوام زود برم خونه كار دارم؟
دوباره لپ هاش سرخ شد و سرش رو انداخت پايين.
ـ چيه؟ دوباره كه سرخ شدى. بابا خوب كار دارم به چه زبونى بگم؟
يهو زد زير خنده.
- خيلى لوسى شهرام. يه كاری نكن برم خونه بابام ايناها.
-شما بى جا مي كنى برى خونه بابات. بايد رو جنازه من رد شى.
- ديونه...
-تازه از خونه بابات بیرونت آوردم، بعد برى خونه بابات؟
- آره مي رم.
ـ من به عنوان همسرت اجازه نمي دم.
ـ حالا مي بينیم...
romangram.com | @romangram_com