#چادر_گلی_پارت_67
ـ جانم؟
ـ خوش حالی؟
ـ که چی؟
ـ که عروسیته دیگه.
ـ خوب هر دختری دوست داره، لباس عروس تنش کنه.
ـ تو چی، تو هم دوست داری؟
ـ من بیشتر دوست دارم خوش بخت شم، وگرنه عروسی و لباس مهم نیست. من که بارها بهت گفتم حتی عروسی هم نمی خوام، همین که تو مرد زندگی باشی برام کافیه. دوست ندارم ظاهرا خوشبخت باشیم، می خوام عمیقا هم دیگه رو بخوایم، همین!
ـ قربونت برم، من همه تلاشم رو می کنم که زندگی مون به بهترین شکل ممکن بگذره. به پدرت قول دادم.
ـ به خودم قول بده، قراره بامن زندگی کنی، نه پدرم.
ـ به تو هم قول می دم، زندگی من!
و دستم رو به نشونه قول بردم جلو. یه لبخند شیرینی زد که چال صورتش نمایان شد.
من داشتم عاشق ماهرخ می شدم!
یه عشق عمیق و عجیب؛ که وقتی ماهرخ پیشمه انگار همه ی دنیارو دارم. من با همه غرورم، امشب اعتراف می کنم که ماهرخ، تنها کسی بوده که تونسته تو تمام این سال ها منو عاشق کنه. قبل از ماهرخ هر رابطه ای رو که به اسم عشق تجربه کردم، سوء تفاهم بوده!
جلوی در باغ تالار، خیس بود ازآبی که بخاطر گرد وخاک پاشیده شده بود.
چراغ های رنگارنگ روشن بودن و صدای آهنگی که دی جی گذاشته بود، کل فضارو پر کرده بود.
کل مهمون ها، زن ومرد، همه دوطرف درب ورودی باغ، صف بسته بودند و یه راهرو درست شده بود.
فیلم بردار به ساق دوش های ماهرخ که فاطی و افسانه(دختر خاله ماهرخ) و ساق دوش های من که شهروز ومهدی بودن اشاره کرد.
در ماشین رو برای ماهرخ بازکردم و پیاده شد. درکنار ساق دوش هامون، عکس شش تایی گرفته شد.
دل تو دلم نبود، اینا هم هی می گفتن این کار رو کن، اون کار رو کن. بابا ولم کنید، من زنم رو میخوام.
فیلم بردار مثل مور و ملخ از سر وکلم می ریخت.
romangram.com | @romangram_com