#چادر_گلی_پارت_122
و چشم هاشو تندتند بهم زد.
سوار ماشين شديم و براش دست تکون دادیم. بعداز دل کندن از دلژین وروجک، نیم ساعت بعد جلوی در بيمارستان بودیم.
نمی دونم چرا استرس گرفتم. اصلا دلم نمي خواست چيزاى گذشته رو بشنوم، مخصوصا كه شيمى درمانى هام هم كنار گذاشته بودم، مطمئن بودم دكتر يه چيزى مي گه!
دست هام يخ كرده بودن، شده بودم ننه سرماى زمستون.
شهرام متوجه حالم بود گفت:
- ماهرخ چرا رنگت پريده خوبى؟
- آره.
- پس چرا اين شكلى شدى؟
- استرس دارم.
- استرس واسه چى؟
- نمي دونم.
- حالا بيا بريم، بعد استرس بگير ديوونه.
- كاش نريم شهرام!
و همين طور كه دستم رو با غضب كشيد با هم به داخل رفتيم.
رو يه صندلى ته راهرو نشستیم. گوشه چادرم رو گرفته بودم توى دستم و با پام ضرب گرفته بودم. شهرام نشست كنارم، دستم رو تو دستاى مردونه اش گرفت. سرش رو به گوشم نزديك كرد و آروم لب زد:
- خانم خوشکل من، نترس من كنارتم.
از اينكه اين همه مردونه پشتمه خيالم راحت بود. دلم آروم بود، حالم خوب بود، اما...
اما بيشتر از خودم دل شوره شهرام رو داشتم!
شهرامی که مردونه پشتم ایستاد و هیچوقت تنهام نذاشت. هیچ وقت از گل کمتر بهم نگفت.
از توى بلند گوى بيمارستان شماره هفت كه نوبت من بود رو صدا كردن. این یعنی بالاخره نوبت من شد. با هم به طرف اتاق دكتر رفتيم.
romangram.com | @romangram_com