#چادر_گلی_پارت_114
چرا این حق رو از من گرفتید؟
من اگه هزاربار هم متولد می شدم آرزو می کردم که خانوادم شماها باشید. چرا بابا؟
قطره اشکی که از چشمم افتاد، بابارو نگران کرد.
ـ ماهرخ، چرا گریه می کنی دخترم، جاییت درد می کنه؟
چیزی نگفتم. چی بگم؟
بگم قلبم، دلم، همه وجودم درد می کنه؟
چی بگم؟ از کدوم دردم بگم؟
اگه به خاطر شهرام نبود، می گفتم!
ولی چون شهرام هم پا به پای من داره این بدبختی هارو به دوش می کشه، سکوت کردم.
ـ ماهرخ دخترم، می تونی حرف بزنی؟
ـ آره. شهرام کجاست؟
ـ خدایا هزار مرتبه شکرت. شهرام از دیشب تا همین ده دقیقه پیش بالای سرت بود، الان فرستادمش بره یه چیزی بخوره.
ـ ازدیشب؟
ـ آره.
ـ مگه چم شده بود؟
ـ افتاده بودی، از گوشت خون می رفت. فکر کردیم سرت شکسته ولی...
ـ ولی؟!
ـ دکتر گفت بخاطر فشار بالا،ازگوشت خون اومده بوده. البته خدارو شکر که خون ریزی داشتی، وگرنه...
یه مکثی کرد و دوباره ادامه داد:
ـ وگرنه سکته کرده بودی!
romangram.com | @romangram_com