#چادر_گلی_پارت_107

بدون اینکه نگاهی به آینه بندازم آماده شدم. دراصل من شده بودم آینه شهرام، اون شده بود آينه من!

دلم نمي خواست خودم رو ببينم! دوست نداشتم ببينم هر روز به مرگ نزديك تر مي شم، هد بندم رو پوشيدم و مقنعم رو سر كردم، دكمه هاى مانتومم بستم.

- من آمادم شهرام.

- پس كو چادرت؟

-سر جا لباسيه، برش مي دارم.

ـ خوب بپوش بریم دیگه.

و همزمان با این حرفش سوئيچ رو هم برداشت و جلوی در منتظر من ایستاد.

من هم چادرم رو پوشیدم و باهم از خونه زدیم بیرون.

خدايا به اميد تو.

-بريم؟

ـ شهرام مطمئنی؟

ـ چندبار می پرسی ماهرخ؟ آره، مطمئنم. مگه تو مطمئن نیستی؟

ـ نه!

ـ اونجا که بری مطمئن می شی عزیزم!

و کاملا مطمئن به سمت پرورشگاه خیابون... رفت.

- شهرام؟

ـ جان شهرام؟

- به نظرت كار ما درسته؟

- آره كه درسته، چرا درست نباشه؟

- نمى دونم استرس دارم.


romangram.com | @romangram_com