#چادر_گلی_پارت_105
رو کردم سمت ماهرخ و فکرم رو به زبون آوردم:
ـ ماهرخ، دلت می خواد یه دختر تپل مپل و خوشکل داشته باشیم؟
باتعجب نگاه ام کرد وگفت:
ـ دکتر که گفت من نمی تونم باردار شم، یادت رفته؟
ـ نه، یادم نرفته.
مکثی کردم و دوباره گفتم:
ـ ولی می تونیم از پرورشگاه بیاریم که!
چشم های درشتش، شد اندازه نعلبکی:
ـ چی می گی شهرام، حالت خوبه؟
ـ بله که خوبم.
ـ نمی شه، اونم با این وضعیت من.
ـ مگه وضعیت تو چشه، خیلی هم خوبی. می ریم همشون رو می بینیم. هرکدوم تو دوس داشتی به فرزندی می گیریم.
ـ الان که نمی شه، باید تو وقت اداری بریم.
ـ باشه پس، فردا بیدارت می کنم می ریم که دخترمون رو بیاریم.
ـ شهرام این کار درست نیست. بیخیال شو.
ـ درسته.
ـ بابا اینا ناراحت می شن. شهرام ول کن.
ـ زندگی ما به کسی مربوط نیست ماهرخ. زندگیمه، دوست دارم آتیشش بزنم. در یه صورت بیخیال می شم، اونم این که تو ناراضی باشی، همین.
سکوت ماهرخ، نشون از رضایتش بود اما صورت دو دل و نگرانش چیز دیگه ای می گفت.
ـ قیفی یا لیوانی؟
romangram.com | @romangram_com