#بوی_نا_پارت_360
-پس می تونی براي یه خرده لواشک بگیري!
-لواشک؟
-اوهوم!
-اي واي!هوس کردي؟
-یه خرده!
-اومدم!
-الان نه!عصري که اومدي!
-اومدم!کارخونه از فردا!تو یه خرده ملچ ملچ بکن تا من برسم!خداحافظ!
مهرداد تلفن رو قطع کرد و راهی خونه شد و سر راه یه مقدار لواشک خرید و خودشو رسوند خونه و تا وارد شد،دید که نگین یه لباس تو خونه ي قشنگ پوشیده و موهاش رو خیلی خیلی خوشگل درست کرده و داره غذا درست می کنه!
-دختر عمو جون سلام!بچه م سلام!
» نگین اومد طرفش و با عشق نگاهش کرد و گفت «
-تو دیونه اي!گفتم عصري که اومدي بخر بیا!
-بفرمایین!اینم ویارونه!
» نگین دوباره خندید و لواشک ها رو از مهرداد گرفت و گفت «
-مرسی!
-بیا!بیا بشین همین الان بخور که بچه م هوس کرده!
» بعد دست نگین رو گرفت و برد روي مبل نشوند و خودشم نشست بغلش و گفت «
-وا کن بخور!وا کن بخور که دیر می شه!
-نه توام!دیگه اونطوریام نیست!
romangram.com | @romangram_com