#بوی_نا_پارت_343
-حاج آقا زنگ بزنیم 110 تحویلش بدیم!
!» که دزده دوباره به التماس افتاد «
-نه تو رو خدا حاج آقا!...خوردم!غلط کردم!دیگه به علی از این کارا نمی کنم!به سید الشهدا دفعه ي اولمه!نذارین پام به زندان برسه و عملی مملی بشم!تو رو جون همین پسرتون!تو رو به...
» حاج عباس یه نگاهی بهش کرد و بعد بلند گفت «
-خیلی خب!خیلی خب!صدقه سر پسرم!برو اما دیگه اینجاها نبینمت آ!برو!
» بعد به مهرداد اشاره کرد و گفت «
-ولش کن بابا جون!
» مهردادم تند گفت «
-چشم حاج آقا!
» بعد پسره رو ول کرد و پسره م پا گذاشت به فرار!مهرداد یه قدم رفت جلو و گفت «
-ببخشین حاج آقا وقت نشد سلام عرض کنم!سلام!
-سلام بابا جون!سلام به روي ماهت.پیرشی ایشالا!
» نگین م تند اومد جلو و گفت «
-سلام عمو جون!
-سلام!سلام به عروس خانمم!چطوري عمو جون!
» و تند به حاج حسن یه اشاره کرد!حاج حسن م که اشاره رو گرفته بود و گفت «
-بریم!بریم تو!حجره!
» حاج عباس تند گفت «
-بریم همین سر،هر چی می خوان براشون سفارش بدیم!
romangram.com | @romangram_com