#بوی_نا_پارت_341


تو رو خدا ولم کن ! از ناچاریه به مولا!

از ناچاري دست رو باباي من بلند می کنی بی همه چیز !خفه ت کنم؟!

چشم حاج عباس فقط به مهرداد بود و اصلا دزد رو فراموش کرده بود! «

صدا به صدا و خبر به خبر و گوش به گوش تو بازار مثل برق پیچید که دزد گرفتن و یه مرتبه بازاریا مثل مور و ملخ ریختن طرف دهنه ي بازار و حاج حسنم یکی از اونا و تا رسید جلو و شنید که بازاریاحاج عباس حاج عباس می کنن و به حج عباس نگاه کرد مجبوري خودشو کشید جلو و تا حاج عباس رو دید بلند طوري که همه ي بازاریا شنیدن داد زد و گفت

چی شده حاج اقا ؟! چه اتفاقی افتاده؟!

مردم را باز کردن و حاج حسن رفت جلوتر که چشمش افتاد به مهرداد که یه پسره رو گرفته بود ! حاج عباس دیگه معطل نکرد و براي اینکه حاج حسن رو خفیف کنه گفت

هیچی حاج اقا ! سلام علیکم!

سلام علیکم!چی شده ؟!

این سره ي بی سرو پا داشت کیفم رو می زد که مهرداد پسرم رسید و پیچوندش!

» بعد یه پوزخند به حاج حسن تحویل داد ! حاج حسن که مثل ببر تیر خورده بود یه نگاهی به مهرداد کرد و گفت خب الحمدالله رب العالمین!

» مهرداد تند گفت «

سلام حاج عمو جون!

سلام پسرم ! چطوري عمو جون ! خدا رو صدهزار مرتبه شکر که شما به موقع رسیدي!

» حاج عباس دید دیگه فرصت از این بهتر پیدا نمی شه و تند با خنده گفت «

پسر یعنی همین دیگه حاج اقا!

» حاج حسن دیگه داشت از عصبانیت می ترکید اما با ظاهري مثلا شاد و خوشحال گفت «

صد البته حا اقا !بر منکرش لعنت!

اما داشت خفه می شد!یعنی هزار تا فکر و حساب اومده بود تو کله ش که چرا باید پسر حاج عباس بیاد به باباش سر بزنه و دختر اون نیاد!یا مثلا مهرداد یواشکی بدون اینکه نگین بفهمه می اد سراغ باباش یا مهرداد با عاطفه س و نگین نه ! یا....

سلام بابا جون!

romangram.com | @romangram_com