#بوی_نا_پارت_339

حاج اقا جارو با افتابه تو حجره ست درشم قفله!منتظر بودیم شما تشریف بیارین بعد!

لا حول و لا قوت الله بالله....

کلید رو بدین من حاج اقا قفل را وا کنم.

نه نه ! باید خودم وا کنم ! یا قاضی الحاجات.

حاج حسنم که همونجور که داشت دعا می خوند مشغول باز کردن قفل کرکره ي حجره بود و نگینم از همونجا داشت نگاهش می کرد و اروم اروم گریه و براي اینکه اشک هایش معلوم نشود عینک زده بود و به همین خاطرم وقتی بازاریا از کنارش رد می شدن بهش نگاه می کردن!اونم مجبور شد هی جاشو عوض کنه و یه دقیقه به حاج حسن نگاه کنه و یه دقیقه به اجناسی که جلوي حجره گذاشته بودن.

یه خرده که گذشت در حجره باز شد و حاج حسن و کارمنداش رفتن تو و اول یه صندلی براي حاج حسن گذاشتن و اونم نشست و بعدش شروع کردن به اب و جاروي جلوي در

پسر ارو ! اروم ! اب به خلق خدا ترشح نکنه!

چشم حاج اقا!

ناصر کجاست؟!

نمی دونم حاج اقا!

این پسره انگار کاسب بشو نیست!این ورم اب بریز!

جلوي حجره ي حاج فتاحم جارو کن!
خودشون می کنن حاج اقا!

باشه اما همسایه داري یعنی همین دیگه !جارو کن ! ابم بپاش!این ورم یه جارو بزن!جلو حجره حاج تقی رو!

چشم حاج اقا!

بازار یعنی همسایه ! همسایه یعنی خودت!ایندم و دستگاه و علم و کتل که میبینی الان هزار ساله پا برجا و برقراره به خاطر اینه که بازار بازاري رو داشته واسه خودش!

اخه حاج اقا همین حاج فتاح دیروز داشت جنس ما رو....

اون کاسبی یه پسر جون ! تجارته ! وقتش که برسه همین حاج فتاح پشت همسایه اش رو خالی نمی کنه ! خوب جارو بزن!

نگین به صداي باباش گوش می کرد و گاهی یه چرخ می زد این ور و گاهی بر می گشت و حاج حسن رو نگاه می کرد که یه خرده بعد فروشنده ي حجره اي که نگین جلوش ایستاده بود با شک و تردید به نگین گفت

همشیره ! دنبال کسی می گردین؟!

romangram.com | @romangram_com