#بوی_نا_پارت_331

-بگو به جون تو!

-به جون تو!من نمی دونم چرا الش هیچی ندیدم !اما حالا می بینم!

طرف هر چیزي که میرم ازش بوي عشق می اد!بوي عشق و علاقه و خوشبختی!

«مهرداد اروم موهاي نگین رو که ریخته بود تو صورتش رو کنار زد و گفت«

-پس فهمیدي چقدر عشق تو این خونه هس!

«نگین سرش رو تکون داد و مهرداد با دست اشکهاش رو پاك کرد و گفت«

-پس این اشک ا چیه؟

-خوشحالی!چون خیلی خوشحالم!

-چون من اینارو راست میگی؟!

-تو خیلی ماهی مهرداد!ببخش از اینکه بچه بازي در اوردم!

-راستش یه لحظه منم داشتم بچه میشدم اما یکی بهم گفت که ما ادمیم و نباید بازیچه ي دست این و اون باشیم! اینطوري حداقل پس فرداد میتونیم به بچمون بگیم سعی و تلاش کردیم که نگن مردیم و جنازه ي متحرکیم !حداقل اگه الان هیچکدوم از چیزایی که قبلا داشتیم ندارم.زن خوشگل و ناز و قشنگم رو که دارم!

«نگین یه لبخندي زد و بعد دست مهرداد رو گرفت و همونجور که با خودش می کشید تو اتاق اروم گفت«

-منم مرد قوي و بالیاقتم رو دارم!

«یخچال که داشت کار می کرد و گازم که سرجایش بود و مبل و میزم که تو سالن بودن و ظرفام که تو جاظرفی ودراتق خوابم بسته!

دیگه چی بگم؟!

اهان!دوتا قاب عکسم بغل به بغل رو دیوار بود!

خب!

اینم از این!

زندگی مشترك نگین ومهرداد یه ساعت بعدش شروع شد!یعنی موقعی که از اتاق اومدن بیرون و چشم نگین افتاد به یخچال و رفت طرفش و گفت«


romangram.com | @romangram_com