#بوی_نا_پارت_322
نگاهش رفت یه جایی به اسم مثلا اتاق خواب که تو دیوارش مثلا یه کمد بود تو کمدم یه چمدون تو چمدونم لباساش!
خیلی راحت می توانست همین الان بره و چمدون رو برداره و بپره از خونه بیرون و یه تاکسی دربست بگیره و بره خونه شون و رسیده نرسیده دست باباش رو ماچ کنه و بگه باباجون غلط کردم و باباش یه خرده نصیحتش کنه و بعد بغلش کنه و دوقطره اشک بریزه و بعدش همه چی بشه مثل قبل!از الن حساب کنی یه ساعتم طول نمی کشه!یه ساهت تا بهشت!بعدشم نگین می تونه همین کارو بکنه!اونم بر می گرده به بهشت!بقیه شم به اون دیگه مربوط نیس!نه به اون نه به نگین!باباش می دونه و حاج عموش!
از این فکر یه حس شادي دویید زیر پوستش و قلقلکش داد که یه مرتبه یکی اروم در گوشش گفت«
-واقعا خاك بر سرت!
«تند برگشت این طرف و اون طرف رو نگاه کرد اما هیچ کس نبود!صدا اشنا بود اما کسی رو ندید!
یه خرده فکر کرد تا بفهمه این صدا رو کجا شنیده!قبلام شنیده بود!
همین یکی دوروز پیش!
خوب که فکر کرد یادش اومد!صدا صداي وجدانش بود!صداي درونش!صداي ذاتش!اما چه ذات و وجدان بی تربیتی!
«دوباره صدا اومد«!
-بدبخت بی عرضه!
-تو کی هستی؟!
-خودتو لوس نکن!وجدانتم!
-نمی تونی مثل ادم حرف بزنی؟!
-تو ادمی که باهات مثل ادم حرف بزنم؟!
-اول دشت ادم که رسید به یه نفر که توهین نمی کنه!
غریبه که نیستی!
-اهان !خب حالا چی می گی؟!
-می گم پس تو این وسط چیکاره اي؟!
-لولو سر خرمن!
romangram.com | @romangram_com