#بوی_نا_پارت_319
-بشین ببینم!
» نگین نشست که حاج حسن گفت «
-مادرت چی می گه؟
-در مورد چی بابا جون؟
-می گه می خواي بري!
-با اجازه تون!مهرداد یه جا رو اجاره کرده و...
-اگه اجازه ت دست منه که من اجازه نمی دم!
-بابا جون دیگه دیر شده!تا وقتی من بودم و مهرداد،هر چی شما گفتین گوش کردم!حتی به خاطر شما مهرداد رو ندیدم و باهاش قهر کردم!اما الان دیگه وضع فرق می کنه!من الان یه مادرم!با مسئولیت هاي یه مادر!همونجور که شما پدر هستین و با مسئولیت هاي یه پدر!حتما درك می کنین چی دارم می گم!من الان باید پیش شوهرم باشم!
شوهرم به خاطر من از خونواده ش جدا شده و بریده!منم نباید الان تنهاش بذارم!این از هر نظر که فکر بکنین
درسته!چه قانونی،چه شرعی،چه انسانی!
ولی دلم می خواست که اینطوري نمی شد!کاش شما و عمو جون مثل همون اول بودین!همون موقع که اجازه ي ازدواج ما دو نفر رو دادین!
-ولی اول اونا زدن زیر حرف شون!اونا بد عهدي کردن!
-کاش شما نمی کردین تا اونام یاد بگیرن!تمام زندگی یعنی آموزش!من شما و مامان رو دیدم،یاد گرفتم!شما پدرتون رو دیدین و یاد گرفتین!عمو هم با دیدن شما یاد می گرفت!
-من معلم کسی نیستم!توام از این نطق آ براي من نکن!تو جوونی!خامی!این چیزا رو نمی فهمی!بعدا متوجه می شی که من صلاحت رو می خواستم!
-صلاح من اینه که پیش شوهرم باشم!بابا جون چرا متوجه نیستین!پاي یه موجود دیگه در میونه!پاي آبروي من در میونه!آخه همه نمی گن پس این ازدواج چی بود و چی شد؟!نمی گن دختره معلوم نیست چیکار کرده و حامله شده و پسر عموش فهمیده و ولش کرده؟!نمی گن...
-هر کی هر چی می خواد بگه بگه!براي من اصلا مهم نیس!توام برگرد تو اتاقت و دیگه م از این حرفا نزن!
-بابا جون!من دارم می رم!
-تو غلط می کنی!
» نگین سرش رو انداخت پایین که حاج حسن داد زد و گفت «
romangram.com | @romangram_com