#بوی_نا_پارت_309


» حاج حسن با بی حوصلگی گفت «

-اینا رو ول کن!بگو ببینم مطمئنی که حاج عمو از کارخونه بیرونش کرده؟

-خود مهرداد گفت!

حاج حسن دیگه این دفعه نتونست خودش رو نگه داره و خندید! «

» سارا خانم و نگین مات شدن به این خنده ي بی وقت که حاج حسن گفت

-حالا وقت شه!

» سارا خانم باشک و تردید گفت «

-وقت چیه؟!

-منفعت!

-منفعت؟

-بعله خانم!بعله!الان وقت استفاده کردنه!

» بعد به نگین گفت «

-زنگ بزن به مهرداد و بگو فردا بیاد اینجا!فردا صبح!اما نه!اینجا نه!بگو بابام گفته فردا بري حجره!

-براي چی آقا جون؟

-می خوام بذارمش سر کار!

-کار!؟تو بازار!؟

-بعله!مگه بده!هر چقدرم حقوق خواست بهش می دم!

-مهرداد اهل بازار و این چیزا نیست!

-کاري نداره که!صبح بیاد اینجا تا ظهر!ظهر برگرده خونه!

romangram.com | @romangram_com